بيمارى مستولى مىگردد تا پس از مدتى عجز طبيعت آيد و بيمار هلاك شود ، اين را ذبول گويند ، و كاهش نيز گويند ، از بهر آنكه اندامها مىگدازد و حرارت غريزى اندكاندك نقصان همى كند تا سپرى شود ، اين هر دو ، اعنى تحليل و ذبول اندر بيمارى مزمن باشد .
پنجم ، آنچه حال بيمارى بگردد ، گرديدنى آميخته و بحرانى كند مركّب و آخر سلامت باشد .
و اين چنان بود كه نخست بحرانى كند سره ، لكن ناقص و باقى سره ، كه بحران اندر مدتى ديگر تمام شود و خلاص ، پديد آيد و اين از جملهء بحرانهاء نيك باشد ، لكن ناقص بود .
ششم ، آنكه بحران مركب باشد ، لكن نخست بحرانى كند بد ناتمام و از پس آن اندك اندك قوت بيمار ضعيف مىشود تا آخر به يك بار ساقط شود و بمرگ انجامد .
و اين هم از جمله بحران ناقص باشد .
و اين نوع پنجم و ششم اندر بيماريهايى باشد كه نه از جمله بيماريهاء حاده باشد و نه از جمله بيماريهاء مزمن ، لكن اندر بيماريهاء متوسطه باشد .
و بحران تمام با صعوبت و اضطراب عظيم باشد و اعراض بيمارى قوىتر گردد و اندر بحران ناقص اضطراب و صعوبت كمتر باشد .
و سبب صعوبت ، مجاهدت طبيعت بود با ماده علت و مقاومت كه ميان طبيعت و ماده مىرود و بسيار باشد كه طبيعت غالبتر آيد و بحران پيشتر آن وقت كند .
و هر گاه كه قوت طبيعت قوى باشد ، بيمارى از اعضاء رئيسه و از همه تن دفع كند .
و اگر بدان قوت نباشد ، از اعضاء رئيسه دفع كند ، و از اعضاء ديگر و از اطراف ، دفع نتواند كرد .
و اندر عضوى خراجى يا آماسى يا بيمارى ديگر كه از آن ماده نتواند بود ، پديد آرد ، اين را بحران انتقالى گويند و بحران انتقالى بسيارگونه باشد .
يرقان و جرب و قوبا و غدد و دوالى و اوجاع مفاصل و پشت ، و آماسهاء سنگى و دمّلها و گرانى گوش و لقوه و دبيله و برص و آبله و نمله و سرطان و داء الفيل و تشنج و طاعون و آتش فارسى و گرانى زفان و بواسير و خناق و خوره .
باب سيم از گفتار پانزدهم از بخش اول اندر وقت بحران و نيك و بد آن
ببايد دانست كه بيماريها را ابتدا است و آن را وقت ابتدا گويند ، و فزودن است آن را وقت تزايد گويند ، و بغايت رسيدن است و آن را وقت انتها گويند ، و نقصان گرفتن است و آن را وقت انحطاط