ضعيف باشد بذات خويش ، يا بسبب آفتى ضعيف شده باشد ، از هضم غذا و دفع فضله ، عاجز باشد .
پنجم ، آنك عضوى را زخم رسد و دردمند شود و بسبب درد ، مادتها رو به دو نهد و بسبب درد و ضعف ، مادهء كه به دو آيد در وى باز ماند و سبب آماس شود .
ششم ، آنك عضوى باشد كه از رياضت ، نصيب كمتر يابد ، بدان سبب تحليل از وى كمتر باشد .
هفتم ، آنك مزاج عضو ، گرم باشد و گرمى ، مادتها را سوى خويش كشد .
باب شانزدهم از گفتار دوازدهم اندر آنك چرا بعضى چيزها ز اندرون تن اثر نكند و بيرون اثر كند و بعضى برعكس اينست
اما هرچه به مجرد ملاقات ، اندر پوست اثر كند و بسوزد و اگر بخورند ، از اندرون اثر نكند چيزى باشد گزنده و تيز و اندر طبيعت وى قوتى باشد قوى ، بدان قوت ، اجزاء لطيف او بمسام اندر شود و با هرچه مماس گردد آن را بسوزد و از حال بگرداند و حرارت غريزى ، قوت آن را بفعل آرد .
و چيزهاء ديگر است كه به خوردن اثر كند و بيرون هيچ اثر نكند .
اما آنچه از بيرون اثر كند چيزهاء تيز است چون سير و پياز ، و سبب اثر ناكردن آن از اندرون آنست كه هرگاه كه خورده شود ، قوت او چندان با او نماند كه فعل خويش تواند كرد ، و از بهر آنكه قوت هاضمه اندر حال ، قوت آن را شكستن گيرد پيش از آنكه او فعل خويش بكند .
سبب دوم ، آنكه چون مردم چيزى بخورد آن چيز با رطوبت دهان و رطوبت معده و احشا سرشته شود و قوت آن به دو شكسته شود .
سبب سوم ، آنكه چون خورده شود تصرف قوت طبيعت آن را از حال خويش بگرداند ، آنچه هضم را شايد به هضم كشد و آنچه دفع را شايد ، دفع كند ، بدين سبب قوت او ظاهر نشود .
سبب چهارم ، آنكه اگر آن چيز را ضمادى كنند ، مدتى بر يك موضع لازم باشد تا پس اثر كند ، و چون خورده شود بر يك موضع نپايد ، لكن مىگذرد و هر اندامى قوت او ضعيفتر مىكند . و چيز گذرنده را آن اثر نتواند كرد كه چيزى را كه بر يك موضع لازم باشد ، خاصه كه در گذشتن ، هر اندامى قوت او ضعيفتر مىكند .
سبب پنجم ، آنكه مردم ازين نوع چيزها را با نان و گوشت و غير آن