شده از دل بيرون كردن . هرگاه كه اين سببها طبيعى باشد ، نفس طبيعى باشد و اگر يكى يا دو يا هر سه از حال طبيعى بگردد ، نفس نيز بگردد يا عظيم شود يا صغير يا سريع يا متواتر يا متفاوت يا بطى يا منقطع يا سرد يا نوعى كه ازين انواع مركب باشد . و هر نوعى از حالى كه موجب آن نوع باشد نشان دهد .
و هر گاه كه با سوء المزاج گرم خون ، تب و مانند آن ، نفس طبيعى باشد نشان قوت روح و اعتدال حرارت غريزى باشد و نشان بىآفتى آلتهاى دم زدن و نشان سلامت احشا باشد ، چون معده و جگر و سپرز .
و دم زدن ناطبيعى ، نشان صعبى بيمارى و نشان آفت احشا و درد و آماس باشد .
در جمله ، نشانهاء دم زدن همچون نشانهاء نبض است و تفسيرهاى اين همچون تفسيرهاى آن است و اسباب اين همچون اسباب آن . بدين سبب اندرين كتاب برين اشارت اقتصار كرده شد ، تا دراز نگردد و ملال نيفزايد و السلام .
گفتار هشتم از بخش اول از كتاب الاغراض الطبية اندر تفسره يعنى آب و قاروره و احوال آن و اين گفتار بيست بابست
باب اول از گفتار هشتم اندر آنك دلائل تفسره بر احوال معده و جگر و احوال اخلاط دلالتى درست است
از بهر آنكه هضم سه است :
نخستين اندر معده است ، طعام آنجا كيلوس گردد .
و هضم دوم ، اندر جگر است ، كيلوس اندر جانب مقعر ، خون گردد .
و هضم سوم نزديك اندامهاست ، خون آنجا بتصرّف قوت مغيّره هر اندامى غذا گردد .
و قوام تن به غذا است ، و تولد خلط صفرا و خلط سودا از لوازم هضم جگرست ، از بهر آنكه كيلوس به قوت جگر ، خون گردد و پخته شود و اندر پختن ، لختى كفك شود و لختى ثفل ، آنچه كفك شود صفرا است و آنچه ثفل گردد ، سودا است ، و آنچه صافى گردد خون است .
و بيشترى از صفرا و سودا هم از جانب مقعر جگر ، از خون جدا گردد .
و آب كه خورده شود ، قوام خون را رقيق كند و اندر رگهاء باريك بگذراند و بجانب محدّب جگر برآرد ، آنجا بيشترى آب از خون جدا گردد و بجانب گرده و مثانه فرود آيد ، و لختى غذا را بگذراند و اندر صحبت آن برود تا غذا آن جايگه رسد و بعضى هم آنجا كه رسيده باشد ، به تحليل و به عرق دفع شود و بعضى هم بدان طريق كه رفته باشد ، باز گردد و به گرده و مثانه آيد .
پس بضرورت ، از هرچه با خون تولد كرده باشد