ضعيف نباشد ، لكن بسبب نرمى آلت ، موجى شود .
نبض دودى ، نبضى است مانند موجى ، لكن اين صغيرتر باشد و متواتر ، همچون حركت دود و اندر يك نبض باشد و چنان گمان برند كه سريع است و نباشد ، لكن بدان مىماند كه مركب است از نبض بطى و متواتر و مختلف ، و هر سه نوع اندر يك نبض باشد ، هر نوعى اندر جزوى ديگر از اجزاى رگ .
و سبب آن سقوط قوت باشد و عاجزى از آنكه آلت را به يك بار بجنباند .
و نبض نملى ، اين به بسيارى متواترتر از دودى باشد و افتادهتر ، مانند نبض طفلى باشد كه نوزاده باشد و اين اختلاف هم اندر يك نبض باشد ، لكن بسبب غايت ضعف اندر يك نبض پديد نيايد ، پس دلالت اين بر غايت ضعيفى قوت باشد و نزديكى مرگ .
نبض منشارى بموجى ماند ، از بهر آنكه اجزاء رگ اندر بلندى و افتادگى و نرمى و ناهموارى باشد ، و فرق ميان اين هر دو آنست كه منشارى ، صلب متواتر باشد و يا صلب سريع و بسبب ناهموارى ، منشارى گويند .
و سبب او آماس گرم باشد كه بعضى مادهء آن پخته باشد و بعضى نه . بسبب نيمپختگى ، اندر بعضى اجزاء رگ نرمى پديد آيد و اندر بعضى صلبى ، و بسبب بسيارى حاجت و صلبى آلت ، سريع و متواتر باشد ، اين نبض بيشتر اندر ذات الجنب باشد ، بسبب آماسى كه اندر غشاء عصبانى باشد .
و نبض متخلخل ، دو گونه باشد :
يكى آنجا كه حركت گوش دارند ، سكونى افتد و سبب آن سقوط قوت باشد ، اين را ذو الفتره گويند .
دوم آنجا كه سكون گوش دارند ، حركتى افتد ، سبب آن باز آمدن قوت باشد و فرو بردن حاجت ، و اين را الواقع فى الوسط گويند .
انواع نبض متشنّج و متواتر و ملتوى ، رگها اندر اين انواع همچون دوالى كشيده باشند .
اما ملتوى بر خود همى پيچد و متواتر نبضى است كه اندر وى انبساط كمتر و پوشيدهتر باشد و كشيدگى بظاهرتر .
اين انواع از پس استفراغ افتد و اندر بيماريهاى خشك ، چون دق و ذبول .
اما آنچه اندر دق و ذبول افتد ، با كشيدگى ، صلبتر از ديگر انواع باشد ، آن را نبض ثابت گويند ، باريك باشد و كشيده و صلب ، اين نبض مختلف نباشد ، لكن از بهر آنكه اندر بيمارى خشك افتد ، اينجا ياد كرده آمد .
نبض مرتعش ، نبضى است ، لرزان ، نشان گرانبارى قوت باشد ، بسبب بسيارى اخلاط ، و سبب ارتعاش ، صلابت آلت باشد و توانايى قوت
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص١٢٧