گاهى اندر يك نبض افتد و گاهى اندر نبضهاء بسيار . اما آنچه اندر نبضهاى بسيار افتد ، چنان باشد كه نخست نبضى قوى يا عظيم يا سريع يا غير آن آغاز كند و بتدريج ضعيف يا صغير يا بطى مىشود ، همچون شكل مخروط و از دو حال بيرون نباشد : يا به حدى رسد كه هيچ نماند و آن را ذنب منقضى گويند ، يا به حدى كمتر باز مىآيد و باز دگرباره آغاز كند و بتدريج باز مىآيد ، قوىتر ، يا عظيمتر يا سريعتر مىشود هم برسان مخروط .
و اندرين باز آمدن از دو حال بيرون نباشد : يا هم بدان حد كه آغاز كردست باز آيد ، يا به كمتر از آن باز آيد ، هر دو را ذنب الراجع گويند ، لكن آن را كه هم بدان حد باز آيد كه آغاز كردست ، تام الرجوع گويند و آن را كه به كمتر باز آيد ، ناقص الرجوع گويند .
و آنكه در يك نبض باشد ، چنان باشد كه انگشت خنصر ، نبض را قوى يابد و بنصر بتدريج ضعيفتر يابد و وسطى و مسبحه همچنين و باز هم بدين نسق باز آيد .
و سبب ذنب الفار ، ضعف قوت باشد ، لكن بدان قدر كه تواند جهد مىكند .
و معلوم است كه همه انواع حركتهاء انبساطى اندر همه انواع نبضها از بهر حاجت است و هرگاه كه قوت ضعيف باشد و از بهر حاجت ، حركتى قويتر آغاز كند ، مانده شود ، بتدريج آسودن گيرد تا به حدى باز آيد كه قوتى ديگر نتواند كرد تا منقطع گردد ، پس ديگرباره همچنان تا نزديك بدان قوت آغاز كند .
پس ذنب الفار دلالت كند بر قوتى ضعيف ، و دلالت نبض ثابت بر ضعف قوت بيش از دلالت ذنب الفار باشد ، و ذنب الراجع قوىتر باشد .
و ذنب الفار كه اندر يك نبض باشد ، سخت بد باشد ، از بهر آنكه دلالت او بر قوتى سخت ضعيف باشد .
نبض مسلى ، نبضى است كه اندر قوت مثلا يا اندر عظيمى يا غير آن نخست ناقص باشد و بتدريج اندر نوع خويش مىافزايد بر شكل مخروط تا به حدى رسد و ز آنجا باز گردد بتدريج بر شكل دو ذنب الفار كه هر دو به طرف بزرگتر به يكديگر پيوسته باشند .
پس واجب كند كه قوت مسلى دو بار چند قوت ذنب الفار باشد از بهر دو معنى :
يكى آنكه مسلى از ضعيفى آغاز كند و روى بفزودن آرد .
دوم آنك دو ذنب الفار است بهم پيوسته ، و سبب فزودن مسلى برين شكل فزودن حاجت است . پس مسلى از آنجا كه دلالت او بر فزونى قوّتست فاضلترست و ز آنجا كه سبب فزودن او فزودن حاجت است ، تأمل بايد كردن .
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص١٢٥