اگر مزاج مرض از نوعى است كه فزودن حاجت ، اعنى فزودن حرارت ، مصلحت است ، دلالت او بر چيز قوى است .
و اگر از آن نوع نيست كه مسلى و ذنب الفار ، هر دو ناطبيعى است و صلاح و فساد حال مرض ، تعلق بتدبير و علاج موافق دارد .
نبض منقطع ، اين اندر يك نبض باشد و چنان باشد كه حركت انبساط مثلا نزديك انگشت وسطى بگسلد و بر مسبحه تمامى آن پديد آيد .
و نبضى ديگرست مانند اين ، آن را ذو الفتره گويند .
سبب منقطع و سبب ذو الفتره ، سقوط قوت باشد ، و اين چنان باشد كه قوت حركتى آغاز كند و زود مانده شود تا ناگاه عارض نفسانى پيش آيد و بدان سبب نبض فروگسلد ، دلالت آن بر غايت ضعف باشد .
و نبض غزالى هم اندر يك نبض باشد و همچون منقطع باشد بعينه ، لكن تمامت حركت غزالى قوىتر از آغاز باشد و ميان آغازيدن حركت و تمام كردن ، سكونى نباشد .
نبض ذو القرعتين ، سبب اين نبض و سبب غزالى ، بسيارى حاجت است و توانايى قوت و صلابت آلت . قوت جهد كند تا رگ را به اندازه حاجت بجنباند ، لكن بسبب صلابت آلت ، حركت به يك بار نتواند كرد ، اندر ميانه ، توقفى افتد اندك و پوشيده ، پس حركت تمام كند ، چنان كه يك حركت به دو دفعت آمده باشد ، و اندر ميان اين دو دفعت ، حركت انقباض نباشد .
اين نبض و نبض غزالى ، هر دو دلالت بر فزونى حاجت كنند ، از بهر آنكه حركت دفعت دوم اندر غزالى قوىتر است ، دلالت بر فزونى حاجت بيشترست .
مختلف القرعه ، نبضى است كه آغاز حركت انبساط او ضعيف باشد و آخر او قوى يا آغاز ، قوى باشد و آخر آن ضعيف و سبب آن مجاهدت طبيعت باشد .
و اين اختلاف اندر يك نبض باشد و آنچه آخر آن قوىتر باشد ، دلالت آن بر بسيارى حاجت و بر مجاهدت طبيعت قوىتر باشد .
نبض موجى ، نبضى باشد پهن و نرم و اندر بلندى معتدل ، حركت او اندر درازنا و پهنا بر مثال موج باشد ، چنان كه يك نبض به چند جزو از پس يكديگر مىآيد .
و اين از پس گرمابه و شراب خوردن بسيار باشد و اندر استسقا و فالج و ذات الريه ، و اگر اندر تب پديد آيد ، نشان عرق باشد .
و سبب اين نبض ، ضعف قوت باشد و بدان سبب ، حركت انبساط به يك دفعت نتواند كرد ، جزوجزو را مىجنباند از درازا و پهنا .
و نيز باشد كه قوت ، سخت
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص١٢٦