روح را كه اندر دل است حاجت است بدم زدن از راه شش ، اندر شريانها همان حاجت است از راه مسام . پس منفعت نبض ، نسيم تازه بروح رسانيدن است و بخار دودناك شده از وى دور كردن ، چنان كه اندر موضع آن ياد كرده آمدست .
و از بهر آنكه حركت شريان و حركت دل به يك بارست و مبدأ قوت حيوانى و حرارت غريزى دل است و تن به قوت حيوانى زنده است و بحرارت غريزى گرم است ؛ و قوت حيوانى به همه اندامها به قوت حرارت غريزى رسد و اندامها همه قوت بدنى و نفسى را به قوت حيوانى قبول كند و قوام تن همه بدين دو قوت است ، اعنى قوت حيوانى و قوت حرارت غريزى ، و مبدأ و معدن اين هر دو دل است ، بدين سبب حال همهء قوتها از حال دل معلوم توان كرد و حال دل از حركت شريان .
و طبيب را حاجت است بدانكه حال قوت حيوانى و حال حركت دل و شريانها و حال روح بداند و اين حال از حركت شريان تواند جست ، از بهر آنكه فاعل ، قوت حيوانى است و فعل او نبض است و دل و شريانها آلت است .
و اندر تجويف دل و شريانها خون است و روح ، پس طبيب كه دست بر شريان نهد ، از فاعل ، قوت جويد و از فعل ، زودى و ديرى و هموارى و ناهموارى و درازى روزگار آن و كوتاهى ، و از آلت ، سردى و گرمى و سختى و نرمى ، و از آنچه در تجويف دل و شريانهاست ، بسيارى و اندكى . هرگاه كه اين احوال اندر يابد ، احوال همه تن و احوال سببها كه قوام تن بدان است ، اندر يافته شود .
باب سوم از گفتار ششم از بخش اول اندر آنك نبض كجا و چگونه بايد جست
نبض از شريان ساعد بايد جست ، از بهر آنكه ساعد زود بيرون توان داشت و بتوان نمود و از نمودن آن شرم نباشد .
از بهر آنكه اين شريان ، برابر دل است و به گوشت اندر نشسته نيست چون شريانهاء ديگر و از بخارها ممتلى نيست چون شريان صدغ .
و اما چگونه بايد جست ، به چهار انگشت مسبّحه و وسطى و بنصر و خنصر ، و بر شريان بايد نهاد و ساعد بر پهلو بايد داشت نه پيش اندر گردانيده و نه پس بازگردانيده و دست اندران حال بايد كه آسوده باشد و كارى ناكرده بود و بدان سبب بر چيزى