نتوان يافت ، لكن درست آنست كه اندر نبض عظيم و صلب و قوى و بطى ، اندر توان يافت .
اما اندر عظيم و صلب چنان بتوان يافت كه در حركت انبساط بسبب عظيمى و صلابت ، نرمى پديد آيد و انگشت به رگ اندر نشيند ، آن نرمى و مقاومت ناكردن ، بازگشتن رگ است از حركت انبساط ، بدين طريق حركت انقباض يافته شود .
و اندر نبض قوى ، به قوت مصادمت حركت انبساطى و به ترك مصادمت ، حركت انقباضى اندر دو حركت انبساطى يافته شود .
و حركت همه شريانها با حركت دل برابر باشد و حركت هيچ دو پستر و پيشتر از يكديگر نباشد ، از بهر آنكه شريانها شاخهاء دل است و از وى رسته است . لكن هرگاه كه اندر عضوى بسبب جراحتى يا قرحهيى يا غير آن ، حرارتى افزوده شود ، شريانى كه بدان جراحت يا قرحه نزديك باشد ، حركت زودتر از حركت دل كند بسبب الم . و حركت شريانهاء ديگر اعضاء با حركت دل برابر باشد و زودى حركت شريان اين عضو كه در وى المى است ، دليل است بر آنكه همه شريانها بطبع خويش حركت كنند ، اگرچه حركت همه شريانها تبع حركت دل است . و اگر حركت شريانها بطبع خويش نبودى ، حركت شريان عضو با الم ، مخالف حركت شريانهاء ديگر اعضا نيامدى .
و همچنين تغيّر حركت شريان عضو با الم دليل است بر آنكه حركت شريانها بر سبيل مد و جزر نيست ، چنان كه قومى پنداشتهاند كه حركت انبساط ، مدّ خون و روح است و حركت انقباض جزر است ، از بهر آنكه ممكن است كه اجزاء مد و جزر مختلف گردد .
و اگر كسى را شبهت افتد كه حركت اجزاء مد و جزر اندر عضوى مخالف آن باشد كه اندر اعضاى ديگر بسبب ورمى و المى كه اندر آن عضو باشد ، ببايدش دانست كه واجب كند كه حركت شريان عضو با الم كمتر و ديرتر از حركت شريانهاء ديگر اعضا باشد ، از بهر آنكه ورم شده باشد و رگها درهم فشارده و جاى حركت بر وى تنگ كند و نگذارد كه مد و جزر اندر ميان رگ بگذرد . و اما حركت شريان عضو با الم و ورم زودتر و بيشتر مىيابيم ، پس اين شبهت باطل است .
باب دوم از گفتار ششم از بخش اول اندر منفعت نبض و آنچ از نبض معلوم كنند
ببايد دانست كه دل به مثل چون شريان همه تن است و شريانها هريك چون دل يك عضو است .
و همچنانك