مزاج خاصه بيرون برد و تباه كند . و الله اعلم .
باب پنجم از گفتار پنجم از بخش اول اندر بيماريهاء اندامهاء مركّب و غير آن
انواع بيمارى اندامهاى مركب بسيارست ، بعضى اندر شكل اندام افتاده باشد و خلقتى باشد ، چون عضوى كه صحت و منفعت آن اندر شكلى مخصوص است و شكلى ديگر افتد ، چون قحف دماغ كه مسفّط بايد و رطوبت جليديه كه مفرطح بايد و معده كه همه جوانب او گرد بايد و استخوان بازو و استخوان ران كه كوژ بايد تا شكل او طبيعى باشد .
هرگاه كه بر خلاف اين افتد ، ناطبيعى باشد و بعضى فزون عضوى باشد و بعضى نقصان .
اما فزون چون انگشت فزونى و ناخنه اندر چشم و سلعه اندر اندامها و سنگ و ريگ اندر گرده و مثانه و داء الفيل و دوالى اندر پاى . و علت رجا و ثولول و بواسير . و نقصان چون جسمى كه كوچكتر باشد و عضوى كه ناقص آيد چون علت ذبول .
و بسيار باشد كه اين علت اندر چشم و اندر زبان پديد آيد و بعضى چنان باشد كه اندامى از جاى خويش بيرون آيد و چون مورسرج اندر چشم ، و فتق اندر خصيه و اندر ناف و اندر حوالى آن . و چون لقوه كه شكل روى بگرداند و بعضى اندر منفذها و مجريها افتد چون انتشار و سبل كه اندر چشم پديد آيد ، بسبب فراخ شدن ثقبهء عنبيه و عروق چشم و چون خناق كه بسبب آماس حلق افتد .
و چون دوالى كه بسبب فراخ شدن رگهاى پاى افتد ، و چون صرع و سكته كه بسبب سدّه دماغ افتد ، و چون يرقان كه بسبب سده جگر افتد و مانند آن .
و بعضى درشتى و نرمى اندامها باشد ، چنان كه خمل معده كه درشت بايد ، نرم شود و حنجره و حلق كه املس بايد ، درشت .
و بعضى تفرّق الاتصال باشد ، چون خدش و قطع و كسر و خلع و مانند آن .
و آماسها هم نوع تفرق الاتصال است از بهر آنكه تا اجزاى ماده آماس اندر ميان اجزاى عضو جاى نگيرد آماس پديد نيايد .
و جاى گرفتن اجزاء مادّت اندر اجزاء عضو ، تفرق الاتصال باشد .
و آماس را خاصيتى است كه او مرضى است مركب اندر همهء اجناس بيماريها ، از بهر آنك