اندامهاء مركب بر آن شكل و عدد كه بايد نباشد و آن را سوء هيئة الاعضاء المركّبه گويند .
سيم آنكه اجزاء اندامها كه پيوسته بايد ، پيوسته نباشد يا پيوستگى آن گسسته شود و آن را تفرّق الاتصال گويند .
و بسيار باشد كه قوتى از قوتهاء اندامها توقف كند و از كار باز ايستد و آن توقف ضرر نباشد ، چنان كه قوت جاذبه معده كه جذب او جز بوقت غذا خوردن نباشد و ماسكه نيز چندان در كار باشد كه هاضمه كار خويش تمام كند و دافعه نيز جز بوقت دفع ، كار خويش نكند ، ديگر وقتها متعطّل باشد .
و گروهى پنداشتهاند كه قوت مغيّره را هيچ توقف و تعطّل نيست ، و بر خلاف آنست ، از بهر آنكه بسيار وقتها متوقف شود . چنان كه اندر تن مردم متفكر كه اندر تفكرى غايص گردد و از احوال خويش بىخبر شود ، و اندر بعضى مردمان بوقت ترس نيز متوقف شود .
على الجمله و وقتها كه مهمى پيش آيد ، مغيره متوقف شود ، لكن توقف او اندر فصل زمستان اندر جانوران اندك خون ظاهرترست ، كه پنهان شوند و خدر گردند و غذا نخورند ، مغيره ايشان متوقف شود .
و قوتهاى نفسانى نيز اندر خواب متعطل شود .
قوت مخيله نيز بسيار باشد كه متعطل شود و مردم خفته هيچ خواب نبيند و توقف اين قوتها هيچ مرض نباشد .
پس معلوم شد كه مرض آنست كه توقف قوت نه اندر آن وقت باشد كه شايد كه توقف كند ، چنان كه با حاجتمندى بفعل آن عضو كه آلت اوست ، متوقف شود ، و سبب توقف ، عجز آلت او باشد .
پس توقف ، عرض باشد ، و مرض ضعف آلت ، چنان كه توقف هاضمه عرض باشد و ضعف معده مرض .
باب دوم از گفتار پنجم از بخش اول اندر فرق ميان سبب و عرض و مرض
اما سبب چيزى را گويند كه نخست آن باشد و از هستى آن حالى نو ، پديد آيد ، و عرض حالى باشد ناطبيعى كه بر تبع بيمارى پديد آيد و بيمارى اندر باب گذشته ياد كرده آمدست . و عرض را سبب مطلق بيمارى است .
و مثال سبب و مرض و عرض ، هرگاه كه اندر تن عفونتى باشد و از آن عفونت تبى تولد كند و نبض مختلف گردد ، عفونت سبب است و تب مرض و اختلاف نبض عرض .
مثال ديگر ، شخصى را سنگ اندر مثانه تولد كند ، مجرى بول بسته شود ، عسر البول پديد آيد ، سبب تولد