قهوهچى پيالهء « چاى » و « غليانى » آورد . اندكى رفع كسالت شد . پرسيدم : « از معارف ، كسى تازه وارد شده ؟ » حاجى غلام گفت : « جناب « حاجى ملا سلطان على گنابادى » و نواب « اكتاقاآن ميرزا » ، پدر نواب عليّه اختر السلطنه ، 2 روز است در اين قهوه [ خانه ] وارد [ شده ] و به انتظار رفتن كشتى نشستهاند . »
از اين مژدهء زايد الوصف خرسند گشته ؛ روز دوشنبه ، بيست و يكم [ شوال 1305 ه . ق . ] ، صبح اول طلوع ، از « قهوهخانه » به عزم دخول حمام بيرون آمدم .
نمىدانستم از چه جانب بايد رفت . قهوهچى ، بلكه غالب خواب بودند و « پوليس » و « سالدات » « 1 » هم زبان مرا نمىفهميدند . « فاذا انست نارا فاتيتها اجد على النّار هدى . »
به دكانى رسيدم . [ ديدم ] دو شخص « تبريزى » آتشى افروخته و سماورى دل سوخته در ميانه دارند . يكى نظرش بر من افتاد . دانست غريبم . سبقت سلام و تعجب از سلامتم همى نمود ، و آغاز نصيحت ، كه : « بىهنگام از آرامگاه بيرون آمدن ، خلاف عقل است . خاصه در اين اوقات كه حجّاج آيند و روندى دارند .
طرّارها در گوشه و كنار ، چون اجل در كمين نشسته ، هرفقير اجل رسيدهاى را به گمان كيسه و هميان ، بىسر و كيسه نمايند . »
گفتم : « چون از خوف خدا ، كه نمازم قضا نشود و به گرمابه برسم به گردابى نرسيدم . »
مهربانى كرد . چراغى برداشت و « خضر » راه شده ، به حمام آمد و بايستاد و سفارشى مخصوص به استاد نمود كه بعد از فراغ ، به اتفاق درب دكان معاودت نمائيم .
[ بيت ]
راستى ، موجبِ رضاىِ خداست * كس نديدم كه گم شد از ره راست
بعد از ساعتى ، عود به منزل [ كردم ] . ديدم مناسبتى در ماندن اينجا ندارد ، جمعيّت و كثافت به حدى است كه به كسالت منتهى مىشود . تعجب نمودم كه « نواب اكتاقاآن ميرزا » ، چگونه 2 شبانهروز بهسر بردهاند . در فكر منزل ديگر افتادم .
در آنحال ، آدمى از مقرّب الخاقان « ميرزا على اكبر خان » ، قنسول و كارپرداز « باطوم » به
هامش
( 1 ) . سالدات ، واژهاى است روسى ، بهمعناى سرباز . مأخوذ از سولدات فرانسوى( Soldat )يا آلمانى .