تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
قدرى باهم در شهر گردش [ كرديم ] . آخر الامر به منزل او رسيده ، شب را دعوت نموده ، عذرم نپذيرفته ، توقف نموده . و ديدمش گرفتار لاله عذار سرورفتارى است : « غدائرة متشر زات الى العلا تضلّ العقاص فى مثنى و مرسل . » پايش در گل مانده و صبرش از دل رفته ، به مقتضاى محبّت ، نصيحتى گفتمش : « كاى دل ، هوس روى دلاويز ظريفان بگذار ، كه روزى بكشندت به ظرافت . » گفت : « اى دوست شفيق ، دست از دلم بدار . مرا اختيار نيست . توفيق ، رفيقى است به هركس ندهند . » [ بيت ]
آن را كه دلارام دهد وعدهء كُشتن * بايد كه ز مرگش نبود هيچ مخافت

[ روز يك‌شنبه ، بيستم [ شوال 1305 ه . ق . ] ]

[ صنم خوبروى فتنه‌انگيز ]

روز يك‌شنبه ، بيستم [ شوال 1305 ه . ق . ] ، صباح ، دوگانهء حضرت يگانه به‌جاى آورده ، صرف چاى شده ، با دوست شبانه وداع [ گفته ] ، به جانب « استاسيون » روانه ، تا موقع روز گذشته ، كالسكهء بخار بيايد ، سوار شويم . از هرگروهى ، انبوهى بودند : « فارسىزبان » در آن‌ميان ، جز تركان پارسىگو ، هرچه نظر كردم ، نيافتم . به كرسى انتظار نشسته ، در آن‌حال صنمى آتش‌پرست ، از آن‌طرف مىگذشت . گفتم : [ بيت ]
گر تو چنين خوبروى ، بار ديگر بگذرى * سنّت پرهيزكار دين قلندر شود
از آنجا كه هر تير بلايى است ، به دل مبتلايى است ، محلى مناسب‌تر از كنار من نيافت . بنشست و هزار فتنه برخاست . گفتم : « از وى نظر بپوشانم ، تا نيفتم ز ديده در خطرى . » ساز سخن آغاز نمود . از مولدم پرسيد ، گفتم : « و اوّل ارض مسّ جلدى ترابها « شيراز » . » مقصد را جويا گرديد ، جواب دادم : « حجاز » . ما در اين گفتگو [ بوديم ] كه ناقوس را كشيدند . گارى رسيد . از جاى برخاسته ، چنين پنداشته از شستن جستم و در محل مناسب روز قبل نشستم . ناگهان از تعاقب من ، از دريچهء درج طالع ابداع صحبت نمود كه : « مرا هم تا « اسكندريه » و « مصر » مهمّى است . خوشتر آن‌كه طرح الفت با يكديگر ريخته ، چون شير و شكر درهم
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 89 | هارون وهومن