عهد و ايام همدان به اين « نسق » و « نظام » نبوده [ است ] .
با اينكه پاره [ اى ] از مردمانش « ستيزهجو » و « شرانگيز » و « شرير » و « مفسد » و « دزد » و « فتان » اند ، در اين روزها ، از بيم سياست امناى دولت جاويد مدت و حسن انتظام كار « نوّاب سيف الله ميرزا » ، مجبورا دست از « شطط » « 1 » و « شيطنت » خود برداشته ، در گوشهء « مسكنت » منزوى و محتجب « 2 » و مختفى « 3 » شدهاند . تا باد ، چنين باد .
يوم سهشنبه ، بيست [ و ] پنجم [ شهر ] رجب
در اينروز ، با « محمد صادق بيك ياور » و « يوزباشى » به خيال تفرّج « 4 » و تماشا ، به چمن « عباسآباد » و « دره مراد بيك « 5 » » كه دو دره از درههاى كوه « الوند » است ، رفته ، صرف چاى و نهار كرده ، بعد از سير و گشت آن كوه و دشت و رود و كشت ، كه در خيال نمونهء بوستان ارم بود و مانند روضهء رضوان ، دلكش و خرّم مىنمود ، طرف عصر به مقام و منزل خويش مراجعت نموديم .
الحق « همدان » ولايتى است به اصناف و انواع « ازهار » و « رياحين » مشحون « 6 » و به كثرت « اشجار » و عذوبت « 7 » « انهار » و سلامت هوا و روح و صفا مقرون .
يوم چهارشنبه ، بيست [ و ] ششم [ شهر ] رجب
در اينروز ، 2 نفر « شاعر » آمده ، و هريك كه قصيده [ اى ] در مدح چاكر موزون كرده بودند ، بخواندند . پس از استماع و اصغا « 8 » ، چاكر تعارفى مضبوط به هردو كرد .
و هم در اينروز ، درويشى كه 6 روز پيش در « در خانه » چاكر افتاده و 5 تومان طلب كرده بود ، با هزار منّت و چاپلوسى 25 هزارش داده ، روانه كردم .
در اين مدّت توقف [ در ] « همدان » ، اكثر از « اشراف » و « اعيان » جزئى تعارفات ، از قبيل « ترشىآلات » و « بره » و « كره » و « دوغ » به خانهزاد كردند . چاكر نيز به اضعاف مضاعف به ملازمان آنها تعارفات بنمود .
يوم پنجشنبه ، بيست [ و ] هفتم شهر رجب
در اينروز ، « نواب شاهزاده » به جهت خوبى ساعت ، نقل مكان به خارج شهر
هامش
( 1 ) . شطط( shatat )، تجاوز كردن از حد و مرتبهء خود ، ستم كردن ، دورى از حق ، ستم ، ظلم ، زيادهخواهى .
( 2 ) . محتجب( mohtajab )، پنهانشده ، پوشيدهشده ، پنهان ، مخفى .
( 3 ) . مختفى( moxtafi )، پوشيده ، پنهان ، پنهانشونده .
( 4 ) . در اصل : تفرح
( 5 ) . امروزه دره مرادبيك از روستاهاى ييلاقى و خوشآب و هواى حومه شهر همدان محسوب گرديده و تقريبا جزئى از شهر به شمار مىآيد .
( 6 ) . انباشته .
( 7 ) . عذوبت( ozubat )، گوارايى ، مطبوعيت ، گوارا بودن .
( 8 ) . اصغا( esqa )، گوش كردن .