و « 1 » پير زالى « 2 » نيست ، كه در مهد امنوامان نباشد ، و شهريارى نه ، كه در كمال « آسودگى » ، روزگار نگذراند .
متواريان ايرانزمين ، كه از استيلاى « افغان » و « رومى » ، و شومى « اوزبك » « 3 » و « تركمان » ، هريك بنات النعش « 4 » وار ، در « هند » و « روم » ، و در هر مرز و بوم ، جلاى وطن نموده ؛ در اين روزگار محمود ، جميعا مجتمع ؛ و چون عقد پروين ، اينك در مهد آسودگى آرام دارند .
چه شده است كه آن پير منحنى ، هرروزى به بدروزى خود طعنهزن پيوسته ملتجى « 5 » به « عرب » ، وقتى توقف در « عجم » ندارد ؛ آخر نه اين احوال را مال چه بايست واقع ، اگر باعث بىالتفاتى از بندگان ظلّ اللّهى است ، بندگان گناهكار در آن درگاه ، اى بسا كامروا باشند ، و به اندك عجزى ، « عصيان » به « ثواب » بدل شده است ، و اگر از بندگان آن درگاه است ، لا بد بايست به خداوند بنده اظهار حال نموده ، كه بيش از 30 سال ديگر در كوهساران متوقف نباشد .
نه لبتشنه به آبى رسد ، و نه دندان گرسنه ، به نانى .
مركب به زير زين باشد و هردو در مقام تفتين « 6 » . يكى از دور اگر شود ، حمل به « 7 » « وحشت » و « اضطراب » و « ستم » خواهد نمود ؛ نه آنكه دريافت « توهّم » بىجا ، اگر پند من شنود ، با حكم من قبول نمايد ، به هرطريق كه خواهد ، اين سوداى مفرط را از جان او بازدارم ، چون ساير برخيان سلطان به طريق چاكرى اقدام نمايد .
اگر اين « تكليف » بعد از 40 سال يكبار مشكل باشد ، يكى از غلامزادگان پادشاهى را قبول خدمت نموده ، بعد از بردن آن و خدمات آن ، شاهزاده به طريقى كه بايست ، آرامى گرفته و خاطرجمع گرديده « 8 » ، از توحش باطل پاى به دامن كشيده « 9 » و الطاف كاملهء پادشاهى را مأمن خود نمايد .
پس از چند روز تحمل در « جايدر » ، « اسكندر بيك » بازگشت نموده ، جواب مطالبات را آورده ، به معاذير « 10 » بسيار - كه هريك عذر بدتر از گناه بود و برخى هم بىراه نبود - شقوق « 11 » را مىخواست قبولدار نباشد ، و باز به اينكه به آن سر راه رود .
هامش
( 1 ) . م ، ش : و ندارد .
( 2 ) . م : پيرهزالى
( 3 ) . م ، ش : اوزبيك ؛ ب : ازبيك
( 4 ) . دو صورت فلكى بنات ( دختران ) النعش كبرى و صغرى ، كه همان دب ( خرس ) اكبر و اصغر هستند .
( 5 ) . ش : تلخى
( 6 ) . تفتين( taftin )، فتنهانگيزى ، آشوب كردن .
( 7 ) . ش : بر
( 8 ) . ش : گرديد
( 9 ) . ش : كشيد
( 10 ) . ش : معازير ، واژه معاذير جمع معذار است ، به معنى پوزشها ، عذرها .
( 11 ) . شقوق( Shoquq )، جمع شق ، بهمعناى ناحيه ، راه ، طريق ، پارهاى از چيزى ، يك طرف بار .