گر همى آيد به دستت ذو الفقار * بازوى شير خدا هستت بيار
آسمان آيت اين حديثگوئى خواند : « من خرج عن ربه قدمه هدر » .
ولى النعمتزاده ايشان چون عرصهء « كرمانشاه » را از بيدق « وزير » خالى ديد ، با اكابر « زنگنه » و « كلهر » سازش پر نمود و امير الامراى عظام « مهدى قلى خان » را هم به وعده و وعيد بسيار راضى كردند ؛ كه « ميرزاى مشار اليه » را از ننگ هستى عارى نمايند .
از تعاقب « محمد حسين ميرزا » با « خان بيگلربيگى » روانهء « خرمآباد » ، و به « 1 » « ميرزا » اخبارات رسيد كه « توهّم » آنها چيست ؛ موجب « توهم » او شد . سپاه تاراجى « نهاوند » حكم باد وراجى از برايشان دست داد .
هريكى را ارشاد به كوهسارى كردند ، كه گاه است از اين گردوخاك ، آتش غضب آن « امير » و « اميرزاده » را آبى ريزند ، و ليكن :
بيت
هزار رنگ مرا زد « 2 » زمانه و نبود * يكى چنانكه در آئينه تصور ماست
بعد از ورود ايشان به « خرمآباد » ، بهار زندگى « 3 » جناب « وزارت » را خزان فرمودند .
اسب و استر به تاراج شد [ و ] « فرش » و « فراش » به باج فراش رفت . هم « 4 » « كند » بود و « زندان » ، [ و ] دندان طمع به خون اين بيچاره معمر هم تيز كردند .
اوضاع و اثاث « كرمانشاهان » و اين سامانش را بهكلى به يغما بردند ؛ و خود او را به سياق مجرمين به همراه بردند ، به « شوشتر » . در اين بين ، « مهدى قلى خان بيگلربيگى » را ناخوشى مزمنى « 5 » دريافت [ و ] وداع « 6 » زندگانى نمود .
بيت
صوفى ار « باده » به اندازه خورد ، نوشش باد * ورنه انديشهء اينكار ، فراموشش باد
در رحلت آن يار ، افاقه بر اين مستمند نيامد ؛ بلكه شدت غضب پيش شد .
« ميرزا رسول علىآبادى » ، كه سابقا از زمرهء متوسطين نويسندگان درگاهم بود ، به امر « وزارت » آن سركار « معروف » و « مشعوف » گرديد . « مايه » رواج يافت و « پايه » معراج گرفت .
بيت
هامش
( 1 ) . ش : به ندارد .
( 2 ) . م : برازد
( 3 ) . م : بزرگى
( 4 ) . ب ، ش : هم ندارد .
( 5 ) . در اصل : مضمنى
( 6 ) . ش : واداع