تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
« نارنجى » را به دور افكنده ، وقتى بازگشت ، دوپاره شده است . باز ، من ديدم وقتى كه « اجنه » دست او را دندان گرفته‌اند ، خون جارى شد ؛ و چون خون گذشت ، جاى دندان پديد بود . ظاهرا از براى حجت ، بسيار خوب اسبابى باشد . در اين ملك « جايدر » ، چند آبى هست كه آن را « الوار » گرى خوانند ؛ چه به اصطلاح تركان « گل » و به اصطلاح « عراق » و « فارسىزبانان » مرداب نامند . اسامى هريك به اين طريق [ است ] : [ 1 ] گرى جنى [ 2 ] گرى خرگوشان [ 3 ] گرى كبك‌آباد [ 4 ] گرى لفافه [ 5 ] گرى تاج على شير [ 6 ] گرى طالب [ 7 ] گرى گيوه‌كش . اين مرداب‌ها از هم به فاصلهء « يك فرسنگ » و « نيم فرسنگ » مسافت دارد . اكثر از اين آب‌ها در « چل‌حور » عيان است [ و ] اغلبش قريب است . به مقدار نيم فرسنگ طول دارد . آبش بسيار عميق است و جارى نيست . هميشه در جاى خود مقيم است . « نى » بسيار هم در وى موجود مىگردد ، و « مرغابى » هم يافت مىشود . آبش در شرب چندان « عذب » نيست . گويند گاهى در آنها حيوان‌هاى آبى پيدا شود . هرگز آب آنها سيلان ندارد . با آن كثرت ، در جاى خود ايستاده‌اند . « 1 » چون ايلات و احشامات به جانب « كوهستان » اذن ترخص حاصل [ كرده و ] روان گرديدند ، و « عيد فيروز » هم گذشت ؛ و در حدود « ييلاق » ، اى بسا كه نظر به « خصومت سابقه » و « بىتميزى » همسايگان گاه بود به يكديگر درمىآويختند ؛ لهذا اذن ترخص « مسعود ميرزا » را داده ، مقرب الخاقان « ميرزا محمد » را هم روانهء « خرم‌آباد » با كثرت اردو فرموديم ، [ و ] خود با جمعيت كمى در « جايدر » توقف كرده ، كه مهمات « پشتكوه » را فيصله « 2 » داده ، مراجعت نماييم . 8 ماه پيش از اين ، « اسكندر بيك پيشخدمت‌باشى » را مأمور به صفحهء « پشتكوه »
هامش
( 1 ) . ب ، ش : ايستاده ( 2 ) . در اصل : فيصل