« نارنجى » را به دور افكنده ، وقتى بازگشت ، دوپاره شده است .
باز ، من ديدم وقتى كه « اجنه » دست او را دندان گرفتهاند ، خون جارى شد ؛ و چون خون گذشت ، جاى دندان پديد بود . ظاهرا از براى حجت ، بسيار خوب اسبابى باشد .
در اين ملك « جايدر » ، چند آبى هست كه آن را « الوار » گرى خوانند ؛ چه به اصطلاح تركان « گل » و به اصطلاح « عراق » و « فارسىزبانان » مرداب نامند . اسامى هريك به اين طريق [ است ] :
[ 1 ] گرى جنى
[ 2 ] گرى خرگوشان
[ 3 ] گرى كبكآباد
[ 4 ] گرى لفافه
[ 5 ] گرى تاج على شير
[ 6 ] گرى طالب
[ 7 ] گرى گيوهكش .
اين مردابها از هم به فاصلهء « يك فرسنگ » و « نيم فرسنگ » مسافت دارد . اكثر از اين آبها در « چلحور » عيان است [ و ] اغلبش قريب است . به مقدار نيم فرسنگ طول دارد .
آبش بسيار عميق است و جارى نيست . هميشه در جاى خود مقيم است . « نى » بسيار هم در وى موجود مىگردد ، و « مرغابى » هم يافت مىشود . آبش در شرب چندان « عذب » نيست . گويند گاهى در آنها حيوانهاى آبى پيدا شود .
هرگز آب آنها سيلان ندارد . با آن كثرت ، در جاى خود ايستادهاند . « 1 »
چون ايلات و احشامات به جانب « كوهستان » اذن ترخص حاصل [ كرده و ] روان گرديدند ، و « عيد فيروز » هم گذشت ؛ و در حدود « ييلاق » ، اى بسا كه نظر به « خصومت سابقه » و « بىتميزى » همسايگان گاه بود به يكديگر درمىآويختند ؛ لهذا اذن ترخص « مسعود ميرزا » را داده ، مقرب الخاقان « ميرزا محمد » را هم روانهء « خرمآباد » با كثرت اردو فرموديم ، [ و ] خود با جمعيت كمى در « جايدر » توقف كرده ، كه مهمات « پشتكوه » را فيصله « 2 » داده ، مراجعت نماييم .
8 ماه پيش از اين ، « اسكندر بيك پيشخدمتباشى » را مأمور به صفحهء « پشتكوه »
هامش
( 1 ) . ب ، ش : ايستاده
( 2 ) . در اصل : فيصل