چيزى پنهان كنم ، آنگاه آشكار سازم . »
از نامش سئوال رفت ، ملا على گفت . عمل خواستم از او . چندين كار غريب نمود .
يكانيكان نام برم و ياد كنم ، تا ظاهر گردد كردارهاى وى .
اول آنكه انگشترى را در زير نمد گذاشت . بعد از آن در دست خود او بود .
دوم « 1 » آنكه انگشترى را در مشت ديگرى گذاشت . از كلاه ديگرى بيرون آمد .
سيم آنكه انگشترى را در دست كسى داد و از بغل ديگرى بهدر آورد . « 2 »
چهارم آنكه انگشترى را در خمير گرفت و خمير را در آب پنهان كرد ، يعنى در آب انداخت . پس از آن در دست ديگرى به درآمد .
پنجم آنكه انگشترى را به دست كسى داد و طاسى را پرآب كردند و تخمى در اين طاس گذاشت و آن انگشتر [ را ] از ميان تخمى كه سر و بن آن مفتوح شده بود ، « 3 » بهدر آورد . « 4 »
ششم آنكه جعبه حلوايى كه به وزن يك من مىشد ، در زير عباى خود پنهان كرد .
از آنطرف مجلس در زير متكا بهدر آورد . « 5 »
هفتم آنكه چيزى را گره زديم در دستمالى و دستمال را در دست گرفتيم . از جاى ديگر بيرون آمد آن شى و گره دستمال باز شده بود .
هشتم آنكه 40 ريال پول را « نواب جهان شاه ميرزا » بر يك دستمال بسته و گره بسيارى بر وى زده و آن دستمال را بر كتانى بسته و بر آن نيز عقدهاى « 6 » مشكل « 7 » زده ، از رأس و دنب « 8 » آن دستمال و كتان 50 عقد بيش داشت .
آن را بر زمين گذاشته ، نمدى بر روى « 9 » وى گذاشت و بر روى نمد به استحكام نشست ، كه اگر بادى كه قاليچهء سليمان را مىبرد ، آمدى ، آن را حركت نمىداد .
ملاى جنّى به فاصلهء 10 ذرع « 10 » نشست [ و ] همى دعا خواند و دست كرد از ميان خاك « ريال » بيرون آورد ، تا به آخر كه رسيد ، يكبار دادى كشيد و كتان و دستمال را بهدر آورد ، بىگره .
تعجب بر تعجب دست داد [ و ] عقل از كارهايش خيره است .
يك دو سئوال از « ماضى » و « مستقبل » از او شد ، هردو مطابق آمد . گويند
هامش
( 1 ) . ب : دويم
( 2 ) . ب : آمد
( 3 ) . ب : بودند
( 4 ) . ب : برآورد
( 5 ) . ب : آمد
( 6 ) . م : عقدها
( 7 ) . م : مشكل ندارد .
( 8 ) . ش : زنب
( 9 ) . ب ، ش : روى ندارد .
( 10 ) . در اصل : زرع