در جنان « 1 » هرگز نخواهم شد مكين * تا مرا باشد مكان در جايدر
اگرچه پس از فوت همشيره مكرمه معظمه ، كه ايدون بر 5 ماه نزديك است ، كه به هيچطور به سياق نظم نپرداخته [ و ] از تحرير ، نثرى نساخته ، كوفته خاطرى نام هستى از خاطرم برد ، بلكه غم آن عزيز هستىام خورد ، چنانكه در فوت ايشان اين « رباعى » به خاطرم آمد :
رباعى
از مُردن « خواهر » ، آن غريب غمناك * پيراهن صبر تا به دامن شده چاك
گويند كه تن به خاك پنهان گردد * پس جان عزيز من چرا رفته به خاك ؟
چون سخنى از فوت آن مكرمه به زبان خامه جارى [ شد ] ، اصوب ديد كه قصيده [ اى ] كه در تعزيت ايشان ، انشا و تحرير گردد ، كه فى الجمله ناظرين بر سوگوارى من پى برند و از كماهى حالات آن مرحومه آگاه گردند .
« قصيده » اين است :
قصيده
چه خواهد ز من ، آسمانِ ستمگر * كه از استمش « 2 » كاست جانم به پيكر
نه از « لطف » سازد دلى را « مطرّا » * نه از « مهر » دارد دماغى معطّر
بسى نوجوانان كه در خاك پنهان * ز « جور » تو اى آسمانِ معمّر
بسى « سر » ز « جور » تو بر دست از غم * بسى « دست » از تو ز بيداد بَر سر
به جام موالف هم از تست افيون * به كام مخالف هم از تست شكر
نه از توشى جاودانه به اورنگ * نه از تو سرى جاودانه به افسر
نپرورد دستت يكى گلبن نو * كه آخر نياورد در راه صرصر
هامش
( 1 ) . ش : جنان
( 2 ) . استم ، همان ستم ( جور ، ظلم ) است .