تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
به هرجا ابروست او ، جهان اندر جهان جنت * به هرجا برق تيغ او ، سپهر اندر سپهر آذر كفش را نام بَر آن‌جا ، كه جوئى گنج بىپايان * دلش را ياد كن آن‌جا ، كه بينى بَحر بىمعبر فلك در مطبخ او ، هرسحر كه با دوصد خجلت * بيارد بيضهء خورشيد را بر دست خواليگر به گيتى گفتم اى كم‌ظرف طرف خويشتن مىبين * به گردون گفتم اى پى « 1 » پى ثبات خويشتن بنگر تو كردى حاوى شخصش به گرد « 2 » اين بحر و اين كوزه * تو بندى راه بر بطشش ببند ، آن‌گاه و « 3 » اين « 4 » صرصر زهى فرمان دهى كز شرم راى روشنت آمد * برون خورشيد با رُخسار زرد از عرصه خاور پراكند و به بادش داد دست رادت از آتش * اگر آكند پرويز از سفاهت « گنج بادآور » به « 5 » بزم تو ستايش‌گر همه ميران بزم‌آرا * به رزم تو سپاس‌آرا ، همه شيران رزم‌آرا بود در كوس تو مضمر غريو و هويه‌شين * بود در ناى تو مدغم خروش و ويله تندر نگردد جز تو دانش را كسى هم‌پايه و هم‌پى * نگردد جز « مسيحا » مهر را هم « سايه » و هم « سر » ترا از چاكرى نازان خداوندى به هرخطه * ترا از « بردگى » شادان ، جهاندارى به هركشور نَزيبَد نزد دستت برد اسم ماه فروردين * نشايد نزد خلقت گفت نام نافه از فر « وفا » و « مهر » تو كآمد سپاس‌آراى نيك و بَد * « نفاق » و « مهر » تو كآمد ، بنافرماى خيروشر
هامش
( 1 ) . ب ، ش : بى ( 2 ) . ش : بگر ( 3 ) . ب : و ندارد . ( 4 ) . ب : آن ( 5 ) . ش : به ندارد .