آتشين خاطر و آتش سخط و آتش خوى * آهنين پنجه و آهن سلب و آهن خاى
همه چون مور صفآراى همى « 1 » دوشبهدوش * همه چون شير گرانسنگ ، همى جاى به جاى
مويهء دهر چو آورد ، كرا درد آورد * ناله چرخ چو ناورد ، كزين واياواى
دل شير فلك از گاودم آمد در تاب * سر گاو ز مى از گاو سرآمد درواى
چون گره بر به جبينشان اجل و هوياهوى * چون كمان بر به ميانشان امل هاياهوى
چون به دشت اندر « 2 » ، با مرگ همى گفته پدر * چون به رزم اندر ، با چرخ همى خوانده نياى
گرچه « گرد » ند و به پرخاش همه « شير » انند « 3 » * بر شه پيمان ، چون صورت شادرواناند
جشنِ جمشيديت ، اى شاهِ جوان ، ميمون باد * روز « نوروز » تو از « اختربد » مأمون باد
ديدهء حاسدت از خونِ جگر گُلرنگ است * چهرهء ياورت از خون رزان گلگون باد
اختر جاه تو با « صبح ازل » بود قرين * كوكب بخت تو با « شام ابَد » مقرون باد
ساحتِ قدر تو از ساحتِ كون افزون است * عالم جاه تو از عالم كن بيرون باد
هركه در ظل درفش تو چون قارون نزيد * از تف گاو سرت ، همسفر « قارون » باد
چون بر « باد » نشينى و كشى « آتش » و « آب » * « خاك » آورد كه از خونِ عدو « جيحون » باد
هامش
( 1 ) . ش : همه
( 2 ) . ش : اندره
( 3 ) . در حاشيه آمده است : « اين تركيب را در خاتمه و دعا گويد . »