خيلى عالى در دست راست ديديم . سئوال كردم ، [ گفتند : ] خانهء صارم الدوله است .
از آنجا گذشته ، وارد دروازه شده ، داخل شهر قديم چندان صفائى نداشت ؛ و من از شدت خستگى و بىخوابى ، حال ديدن چيزى [ را ] نداشتم .
على الجمله ، ساعت 5 / 2 از دسته [ گذشته ] ، وارد « كاروانسراى ميرزا عبد الكريم اروجنى » شديم ، كه « عباس على » آنجا را انتخاب كرده بود . كاروانسراى حد وسطى است . نهچندان اعلا و خوب ، و نهچندان خرابه و كثيف .
آمديم در يك اتاق بالاخانه زاويه ، منزل گرفته ، من خوابيدم . خوابم نبرد . قدرى غلتيده ، برخاسته « 1 » ، نان و ماست و كباب بازار آوردند . خورده ، خوابيديم . ساعت 4 به غروب [ مانده ] ، برخاسته « 2 » ، چاى خورده ، من رفتم به حمامى و « عبد الكريم » رفت به حمام ديگر .
حمامى كه من رفتم ، به قدرى سرد بود كه نتوانستم براى كيسه بنشينم . فورا صابونى زده ، بيرون آمد . در واقع خودم را مريض كردم . همان رختهاى چرك را پوشيده ، فورا به منزل آمدم ، خودم را گرم كردم . مع ذلك فايده نكرد .
نزديك غروب ، ترتيب فرش اتاق را داده ، تخت را زدم ، حالم منقلب گرديد و قى مفصلى كرده ، نماز مغرب و عشا را برقى خوانده ، دو قاشق « ملح الاثمار » خورده ، خوابيدم .
به حمد اللّه تعالى ، خواب خوبى كرده ، صبح برخاسته « 3 » ، نماز خوانده ، ديدم هنوز ميل و اشتهائى به غذا نداشتم ؛ لقمه نانى خورده ، چاى خوردم . قدرى چيز نوشته ، ساعت 5 / 2 به دسته مانده ، برخاسته « 4 » و تا اول دسته مشغول كار بودم .
روز يكشنبه ، سوم [ جمادى الاولى 1330 ه . ق . ]
اول دسته ، بعد از فراغت از كارهاى صبح ، درب بالاخانه را باز كرده ، « رضا » را صدا زده ، « عباس على » هم آمد . قدرى به كارها رسيدگى كرده ، « عبد الكريم » را ساعت 2 از دسته [ گذشته ] ، صدا كردم ، بيدار شد .
ساعت 5 / 2 از دسته [ گذشته ] ، رفتم « تلگرافخانه » . نمىدانم رئيس كيست .
پرسيدم : رئيس تشريف دارند ؟ فراش ، اتاقى را نشان داد . رفتم ، وارد شدم . ديدم جناب « حاجى ميرزا محمود خان » پسر مرحوم « مشير همدانى » ، كه از دوستان قديم است ،
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . در اصل : برخواسته
( 4 ) . در اصل : برخواسته