تشريف دارند . يال و دم هم را بوسيده ، به صحبت نشستيم .
كاغذهاى « اعتضاد ديوان » را داده ، [ در ] حقيقت ، گويا تمام عيشها و مسرتهاى دنيا را به من دادند . چشمم به خط « مفرح السلطنه » افتاد . حالتم منقلب گرديد . كاغذها را مىخوانم . از شدت انقلاب ، هيچ نمىفهمم .
سبحان الله ، مسئله چيست ؛ چه چيز است ؟
كاغذ دوست عزيزتر از جان خودم را مىخوانم .
خطش را مىبينم ، ليكن تقريبا ربع ساعت هيچ حواسم بهجا نيست و هيچ نمىفهميدم . طورى مشغول بود خاطرم ، كه تلگرافخانه و حضور حاجى ميرزا محمود خان را فراموش كرده [ بودم ] .
دستهايم مىلرزيد .
حسن كار آن بود كه « حاجى خان » هم مشغول خواندن تلگرافات بود [ و ] به حال من چندان ملتفت نبود .
يك مرتبه ديدم [ كه ] « حاجى ميرزا محمود خان » مىگويد : شما را چه مىشود ؟ گفتم :
باكى ندارم . مزاجم عليل است و حالم منقلب است .
به هرصورت ، كاغذها را يك بار ، دو بار خوانده ، حالتم بهجا آمد .
با « حاجى خان » صحبت كرديم . از فحواى كلمات [ او ] استنباط كردم كه امر معاونت را براى برادر « حاجى مشير الملك » به هم بستهاند و كار هم تمام شده [ است ] . ديگر مقاوله من در اين باب بىفايده است .
« جلال الممالك » « 1 » هم منفصل شده ، و « حاجى ميرزا حسين خان » برادر « حاجى مشير الملك » را برده و رسما به كار واداشتهاند .
« حاجى ميرزا محمود خان » هم مسلما جانب « حاجى مشير الملك » را از دست نمىدهد و كلماتى مىگويند كه من به كلى منصرف از اين خيال باشم .
خلاصه ، بعد از صحبت و به دست آوردن مطلب ، فرستادم از عقب « عبد الكريم » آمد . خود « حاجى ميرزا محمد خان » نگذاشت من تلگراف بكنم . خودش تلگرافى به « اعتضاد » كرد . ديدم وضع « تلگرافخانه » شايد طورى باشد كه تلگراف رئيس را هم نرسانند .
تلگرافى توسط « اعتضاد » به آقاى « قوام السلطنه » كردم . « عبد الكريم » هم آمد . دو سه
هامش
( 1 ) . لقب ايرج ميرزا شاعر نامى معاصر ايران ( 1291 - 1344 ه . ق . ) و عصر مشروطه . ( شرححال رجال ايران ، 1 / 174 ؛ 6 / 172 ) .