نفر ديگر هم جمع شدند .
در اين بين قريب [ به ] 30 نفر شاگردها و ملا آمدند . معلوم شد تلگرافى از هيئت علميه دارند به مركز ، در بابت حقوق ، قدرى صحبت كردند و من چند كلمه حرف زدم . ديدم خيلى ممنون از حرفهاى من شده ، دعاى زيادى به من كرده ؛ بعد از يك ساعت رفته ، من هم برخاسته « 1 » ، بروم [ كه ] « حاجى خان » اصرار كرد « ناهار » باهم بخوريم . ماندم .
ناهارى خورده ، بعد از غذا ، ساعت 7 از دسته [ گذشته ] ، منزل آمده ، نمازى خوانده ، ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، براى منزل جناب « حاجى مشير الملك » حركت كرده ، به راهنمائى پسر « حاجى عباس دالاندار » كاروانسرا ، از بازار بزرگ اصفهان رفته ، خيلى بازار بزرگ دايرى دارد .
مدتى راه رفته ، تا آنكه به خانهء « حاجى مشير الملك » ورود داده ، باغچهء بسيار باصفائى دارد . خيلى به مهربانى و گرمى مرا پذيرفته ، نشستيم به صحبت ، تا نزديك غروب فرستادند « عبد الكريم » هم آمد . شب بسيار خوشى گذشت . ساعت 4 شام خورده ، خوابيديم .
روز دوشنبه ، چهارم [ جمادى الاول 1330 ه . ق . ]
صبح زود برخاسته « 2 » ، فقط موفق به نماز صبح شده ، « عبد الكريم » را هم بيدار كردم .
آقاى « ميرزا محمود خان ميرپنجه » ، رئيس تلگرافخانه هم بيدار شده ، بعد از نماز و خوردن چاى ، نان و پنير و مربا و شيرينى آوردند .
حقيقت ، خانوادهء « مشير الملك » بسيار مردمان باسليقه [ اى ] هستند . شيرينىهاى ديشب را در كمتر جائى خورده بودم . خيلى باسليقه و ممتاز بود .
يك ساعت از آفتاب برآمده ، كه تقريبا اول دسته بود ، آقاى « مشير الملك » هم تشريف آوردند . قليانى كشيده ، حركت كرديم . ايشان با جناب « حاجى ميرزا محمود خان » وعده داده بودند كه به « مجلس ترحيم » بروند . درشكه سوار شده ، تشريف بردند .
بنده هم با « عبد الكريم » و يك نفر از نوكرهاى « حاجى مشير الملك » رو به منزل آمديم .
قرار اينطور داده شد كه شب را باز به خانهء جناب « حاجى مشير الملك » مراجعت نمائيم و عصر را با « حاجى ميرپنجه » برويم گردش ، پياده « پل خواجو » « 3 » و ساير ابنيه قديمه را تماشا كنيم .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . در اصل : خاجو