زراعت اين آبادى « آبى » است . منزل ديروز هم كه « شلمزار » باشد ، زراعتش « آبى » بود . « ديمى » ديگر از خاك « دوپلان » كه خارج شديم ، تمام شد . نهر آبى كه زراعت « قهوهرخ » را مشروب مىنمايد ، 3 سنگ آب دارد . و آنچه اسم اين ده به نظرم رسيد ، صحيح آن بايد اينطور باشد : « قفارخ » ؛ زيرا كه گردنهء « رخ » در جلو اين مزرعه است و اين آبادى در قفاى اين گردنه واقع است و حالا از شدت استعمال كه نتوانستهاند صحيحا لفظ « قفارخ » [ را ] تلفظ نمايند ، « قفرخ » يا « قهوهرخ » مىگويند .
بارى ، مدتى از ميان زراعت كه جاده واقع است ، عبور داده ؛ ساعت 8 از دسته [ گذشته ] ، كه 4 به غروب [ مانده ] باشد ، وارد « قفرخ » شديم . در « كاروانسرا » منزل كرديم . كاروانسراى كثيف خشنى است . يك اتاق كه 3 ذرع در 2 ذرع بود ، گرفتيم ، و اسبابها و « رضا » در بيرون ، يعنى در صحن « كاروانسرا » منزل كردند .
بعد از جاروب اتاق و فرش آن ، دراز شدم ، خوابم نبرد . « عبد الكريم » خوابيد .
ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، چاى روبهراه شده ، مرغى داشتيم ، سرخ كرده ، پختيم و ماستها را با 5 زرده تخم به او زده ، خورش ماستى ساخته ؛ ساعت يك به غروب [ مانده ] ، يك نفر مكارى « بره » بسيار خوبى كشته ، پوست كرده ، دستش [ گرفته ] وارد « كاروانسرا » شد .
به « عبد الكريم » گفتم : ما در اين چند روز ، هرچه خواستيم « بره » بخريم ، نفروختند .
حالا ببين اين مكارى مىفروشد اين بره را يا نه ؟
هرچه صدا زد ، ابدا اعتنا نكرده ، رفت .
در واقع ، اين چند روز كه اين برههاى چاق را در راه مىديديم ، دلمان ضعف مىكرد . هرچه التماس مىكرديم ، مىگفتند : نمىفروشيم . خاصه امروز كه يك گله بره فقط در روى پل ديديم ، كه تقريبا 500 بره بود . هرچه خواهش كرديم و تا 12 هزار براى يك بره داديم ، نفروختند .
حالا كه بره را ديديم ، بىاختيار شديم . او هم كه اعتنا نكرد و گذشت . به فاصلهء 10 دقيقه ، همان مكارى « بره » را آورد ، كه من اين بره را به 6 قران خريدم . حالا رفقايم نمىخواهند ، شما برداريد . گفتم : همه را نمىخواهم . دل و جگر و كله و يك دست آن ، مال خودت ؛ باقى را من به 4 قران مىخرم .
هامش
- شهركرد ، كه گرچه در آبانماه 1385 ه . ش . 7533 خانوار و 499 ، 29 نفر جمعيت داشته ، اما به دليل نزديكى بسيار به شهركرد ، به زودى به آن ملحق مىگردد و به محلهاى از شهركرد تبديل مىشود .