پيش فرستاده ، خودمان در عقب مانده ، ساعت 5 / 4 از دسته [ گذشته ] ، وارد « شلمزار » شديم .
« عباس على » ، خانهء « كدخدا » را ديده و يك اتاق براى ما خالى كرده بود . فقط خود جناب كدخدا ، « گلمحمد » و 3 پسر و 2 دامادشان بيشتر نبودند . چاى حاضر [ كرده ] ، و همه در اطراف چاى پره زده « 1 » ، كيسه قند و شيشهء چاى تمام شد .
ناهارمان نان و كره و آغز خورديم ، و بعد از غذا دراز كشيده ، ليكن خواب نكرديم . ساعت 4 به غروب [ مانده ] ، مجددا آقايان مجتمع گرديده ، نشستند به چاى خوردن . ضمنا كدخدا از من جلدقه خواست . جلدقه به او داده ، نماز خواندم .
قدرى چيز نوشته ، برخاستم « 2 » ، رفتم قدرى [ در ] صحرا گردش كرده ، اول غروب آمده ، نماز خوانده ، كدخدا از « قلعه » آمد . خواستم به « مرتضى قلى خان » پسر « صمصام » چيزى بنويسم ، كه من آمدهام ، ديدم اسباب معطلى و تعطيل است ، ننوشتم .
بعد از نماز ، قدرى نشسته ، غذا خورده ، خوابيديم .
روز چهارشنبه ، بيست و هشتم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
تقريبا ساعت 9 برخاسته « 3 » ، « رضا » را صدا زدم كه برخيز ، عباس على را بيدار كن ، جو [ ى ] مالها را بدهد ، كه حركت كنيم . گفت : خيلى زود است . اتاق هم تاريك بود .
من هم تنبلى كرده ، ساعت را نگاه نكرده ، مجددا خوابيدم .
همينكه بيدار شدم ، ديدم صداى « عباس على » مىآيد . چراغ [ را ] روشن كرده است . خلاصه برخاسته « 4 » ، بيرون رفتم . ديدم مدتى است صبح شده و هوا به كلى روشن شده است . وضوئى گرفته ، نماز خوانده ، چاى خورده ، كدخدا تشريف آوردند .
وقتى كه حركت كرديم ، نيم ساعت به دسته مانده بود . آفتاب سر كوهها را خوب منور ساخته بود . مدتى در وسط آبادى از ميان گله گوسفند و رمه ماديان و الاغ گذشته ، همينكه از آبادى بيرون رفتيم ، سوار شده ، گردنهء مختصرى بود ، سواره رفتم . از آنطرف پياده شده ، قدرى پياده رفته ، راه مسطح و هوا خيلى سرد بود .
به قدر يك فرسخ از روى ميل پياده رفته ، سوار شديم . « عبد الكريم » به تلافى ديروز ، از منزل كه سوار شده ، ديگر پياده نشد . « رضا » هم امروز سوار شده ، آمديم تا
هامش
( 1 ) . پره زده ، يعنى حلقه زدن ، گرداگرد گرفتن .
( 2 ) . در اصل : برخواستم
( 3 ) . در اصل : برخواسته
( 4 ) . در اصل : برخواسته