بود ، از آن راه از برف كنده و رفت .
در روى قطعه برف ديگرى كه محكم بود ، كره قاطر را « عباس على » نتوانست از آن راه ببرد [ و ] به برف فرورفت . با زحمت زيادى از برف بيرون آمده ، ديگر ممكن نشد بلند شود . همينطور روى برف با بار كشيدند تا پيچ پنج كه به سنگ گير كرد و ايستاد ، و در اين راه بين قاطر و « عباس على » و « رضا » سه چهار معلق زدند . خيلى مضحك و خيلى خطرناك [ بود ] .
به حمد الله تعالى ، خودشان و قاطر سالما . . . « 1 » ايستادند . تقريبا 70 ذرع مىشد .
اين قطعه كه قاطر از روى آن لغزيد ، نوبت رسيد به قاطرسوارى من . اين قاطر از همين نقطه كه ايستاده بود ، به مجرد آنكه او را حركت دادند ، در برف فرورفت . به همان حركت اول در روى تنده برف با بار لغزيده ، « رضا » و « عباس على » اينجا خودشان را به قاطر چسبانيده ، همينطور خوابيده رفتند تا پيچ پنجم . نزديك كره قاطر به شرفه راه گير كرده ، ايستادند .
من هم دامنها را جمع كرده ، نشستم روى برف . در همان خط سير بار قاطر خودم را ول كردم پهلو قاطرها . « عباس على » و « رضا » مرا گرفتند . الاغ ماند بالا . رفتند او را بياورند . خر نافرمانى كرده ، دست بالا را گرفت . او طور [ ى ] در برف فرورفت ، كه اگر بارش نبود ، غرق شده بود .
به هرصورت ، بار او را باز كرده ، « رضا » و « عباس على » او را از برف بيرون كشيده ، « عباس على » الاغ را بغل گرفته ، در روى برف خوابيده ، لغزيدند تا پائين ايستادند .
مجددا « عباس على » بالا رفته ، بار الاغ را روى هم بسته ، خودش هم روى بار نشسته ، از بالا سرازير شده ، پائين او را هم گرفتيم .
« عبد الكريم » هم از طرف ديگر كه راه سالم بود ، آمده ، جمع شديم . يك ساعت تمام طول كشيد تا ما از اين 100 ذرع راه ، خودمان را پائين كشيديم . و از بركت حضرت سيد الشهدا - ارواحنا فداه - به هيچيك آسيبى نرسيد .
خيلى خنديديم .
از آنجا پياده سرازير شديم . 75 خموپيچ [ را ] طى كرده ، تا به سطح دره رسيديم . آنجا هم قدرى راه بد داشت . پياده آمده ، من سوار شدم ، ليكن « عبد الكريم » باز پياده آمد . هرچه گفتم سوار شو ، سوار نشد . « عباس على » را براى [ تهيه ] منزل ،
هامش
( 1 ) . ناخوانا .