- « جواب عرض كنم . خودت بگو . »
- « مهر و تسبيح براى من بده . »
- « مهر همراه ندارم . تسبيح هم يكى دارم ، خودم مىخواهم . »
- « خوب ، تربت دارى ؟ »
- « بلى . »
- « بده . »
- « چشم . »
- « قليان بياورند . »
قليان خان را آوردند .
خلاصه ، قريب 20 نفر دور اتاق نشسته ، نگذاشتند ما نفس بكشيم . چاى براى آنها گفتم حاضر كرده ، خوردند .
خان فرمودند : « كربلائى على ، ما بايد به تو چاى بدهيم . حالا تو به ما چاى مىدهى « 1 » ؟ » گفتم : « اين هم متعلق به جنابعالى است . »
تدبيرى به خاطرم رسيد . ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، آفتابه برداشته ، رفتم بيرون . بعد از مراجعت ديدم آقايان ، به علاوهء دو نفر ديگر ، گوشبهگوش نشستهاند .
مشغول شدم به وضو [ و ] گفتم : نمد را « 2 » بياورند بيرون ، دم آفتاب .
« رضا » نمد را آورد . من مشغول نماز شدم . خان كماكان مشغول حرف زدن و قليان كشيدن و چاى خوردن بود . با آن . . . « 3 » ، همينكه ديد من ديگر اعتنائى ندارم ، برخاست « 4 » ، آمد بيرون ، به روى نمد نشست . من تربت به او دادم . باز مرا مشغول كرد ، كه نتوانستم « روزنامه » بنويسم .
تا يك ساعت به غروب [ مانده ] ، برخاستم « 5 » [ و ] گفتم ، عذر مىخواهم كه من خستهام و كار دارم . گفت : خوب ، آفتاب آمد . اين طرف بيا بنشين صحبت كنيم .
شبچراغ كه همراه داريد روشن مىكنيم .
ديدم ولكن نيست ، ناچار عذر خواستم ، بچ [ ه ] ها و كسانش ، تا من خوابيدم ، ول نكردند ، مىآمدند و مىرفتند . يكى جوراب مىخواست ، يكى چوبدست مىخواست ؛ خيلى اذيت كردند . من كسل خسته مىخواهم بخوابم . بالاخره
هامش
( 1 ) . در اصل : مىدهم
( 2 ) . در اصل : ر
( 3 ) . ناخوانا .
( 4 ) . در اصل : برخواست
( 5 ) . در اصل : برخواستم