روز چهارشنبه ، بيست و يكم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
ساعت 8 « عباس على » را بيدار كردم ، برخاست « 1 » . مالهايش را تيمار كرد . گفتم :
« جو » بده . گفت : حالا زود است ، چرتى مىزنم . ديدم بيچاره شب كم خوابيده ، جوان و تازهكار است ، [ و ] رعايتش لازم است . مجددا خوابيد . من هم باز در روى تخت ، مشغول ذكر و ناله شدم .
« عبد الكريم » و « رضا » هم ششدانگ خوابند .
ساعت 10 هوا روشن گرديد . برخاستم « 2 » ، « رضا » را بيدار كرده ، « عباس على » هم برخاست « 3 » ، قاطرها را به آب برد . من هم نماز خوانده ، سماور آتش كرده ، چاى خوردم .
آفتاب زد . قاطرها را پاره [ اى ] جو داده ، خلاصه ، يك ساعت از دسته گذشته ، سوار شده ، يك فرسخ جاده در بغله كنار رودخانه مىرفت . كمكم درختهاى « بلوط » در دو طرف دره پيدا شد .
راه ، خيلى سنگلاخ و پرتگاه دارد ، مشرف به رودخانه .
بعد از يك فرسخ ، راه به طرف دست چپ به سينه كوه پيچيد و گردنههاى زياد مختصر مختصر پيش آمد . درختهاى بلوط به صورت جنگل تا « قله » « 4 » كوهها بود .
3 فرسخ هم به اين ترتيب رفتيم .
ساعت 6 و ربع رسيديم به « ده دز » « 5 » . چند قريه در دامنه واقع است ، كه از آن جمله « ده دز » است . مالكين اين دهات ، خود رعيت هستند و در تحت نفوذ بختيارىها .
سابقا خوانين زياد مشكل داشته ، كه بختيارىها در عبور از ييلاق به قشلاق كه ناچار بودهاند از رودخانه شالو بگذرند ، كه آنوقت پل نداشته و شالوئىها بايد آنها را با « كلك » و « قفه » عبور بدهند .
به اين خوانين حق السكوت مىدادهاند .
هامش
پل آهنين و به خصوص در بازوان پل در سمت راست باقى است . . . گمان دارم پل خورهزاد يا خورزاد يا خرزاد يا خورزام . . . همين پل شالو باشد . » ( خوزستان و كهگيلويه و ممسنى ، 139 ) .
( 1 ) . در اصل : برخواست
( 2 ) . در اصل : برخواستم
( 3 ) . در اصل : برخواست
( 4 ) . در اصل : غله
( 5 ) . ده دز يا دهدز( Dehdez )شهرى است كوچك و تاريخى و مركز بخشى به همين نام از توابع شهرستان ايذه در خوزستان ، سر راه ايذه به استان چهارمحال و بختيارى ، كه در آبانماه 1385 ه . ش . 654 خانوار و 3868 نفر جمعيت داشته است .