رفتهرفته خوانين از ميان رفته و حالا به كلى تابع و مطيع بختيارىها هستند .
خلاصه ، چون مكارى ما عقب مانده بودند ، خودمان هرچه گشتيم ، كاروانسرا پيدا نكرديم . عقيدهء « عبد الكريم » اين بود [ كه ] برويم سرچشمه ، زير درختها . چون هوا سرد بود و رعايت همهچيز را بايد بكنيم ، در بالاى تپه « ايوان » و « اتاقى » خارج از آبادى ديدم . رفتم آنجا . پرسيدم ، گفتند : اين بنا را براى خوانين كردهاند ، كه در [ هنگام ] عبور منزل نمايند .
اتاقى بزرگ به طول 10 ذرع ، به عرض 3 ذرع [ بود ] ، ليكن خراب و كثيف . پياده شدم . بار انداختم . فورا 2 نفر آمدند و نشستند . هنوز فرش نينداخته ، آقايان آمده [ و ] نشستند .
براى عذر از اين آقايان خوابيدم .
اين 2 نفر رفتند در ايوان آفتابرو نشسته ، و صداى بلندترى شنيدم [ كه ] بهطور تحكم فحش مىدهد و امر و نهى مىنمايد .
نگذاشتند بخوابم . برخاستم « 1 » ، تخممرغ و كره گرفته بودند . غذا خوردم . ديدم صدا بلند [ شد ] كه : اين كربلائى كجاست ؟ و يك نفر آدم ريشسفيد صورت سياه پست قد [ و ] چوبى در دست آمد و نشست .
به عوض سلام و تعارف :
- « احوالت خوب . »
جواب ، با كمال آداب :
« الحمد للّه » .
- « كجائى هستى ؟ »
- « تهرانى » .
- « از كجا مىآئى ؟ »
- « از كربلا » .
- « اسمت چيست ؟ »
- « على كربلائى » .
- « براى ما صحبت كن . »
- « هرچه بفرمائيد . »
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم