تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
رفته‌رفته خوانين از ميان رفته و حالا به كلى تابع و مطيع بختيارىها هستند . خلاصه ، چون مكارى ما عقب مانده بودند ، خودمان هرچه گشتيم ، كاروانسرا پيدا نكرديم . عقيدهء « عبد الكريم » اين بود [ كه ] برويم سرچشمه ، زير درخت‌ها . چون هوا سرد بود و رعايت همه‌چيز را بايد بكنيم ، در بالاى تپه « ايوان » و « اتاقى » خارج از آبادى ديدم . رفتم آن‌جا . پرسيدم ، گفتند : اين بنا را براى خوانين كرده‌اند ، كه در [ هنگام ] عبور منزل نمايند . اتاقى بزرگ به طول 10 ذرع ، به عرض 3 ذرع [ بود ] ، ليكن خراب و كثيف . پياده شدم . بار انداختم . فورا 2 نفر آمدند و نشستند . هنوز فرش نينداخته ، آقايان آمده [ و ] نشستند . براى عذر از اين آقايان خوابيدم . اين 2 نفر رفتند در ايوان آفتاب‌رو نشسته ، و صداى بلندترى شنيدم [ كه ] به‌طور تحكم فحش مىدهد و امر و نهى مىنمايد . نگذاشتند بخوابم . برخاستم « 1 » ، تخم‌مرغ و كره گرفته بودند . غذا خوردم . ديدم صدا بلند [ شد ] كه : اين كربلائى كجاست ؟ و يك نفر آدم ريش‌سفيد صورت سياه پست قد [ و ] چوبى در دست آمد و نشست . به عوض سلام و تعارف : - « احوالت خوب . » جواب ، با كمال آداب : « الحمد للّه » . - « كجائى هستى ؟ » - « تهرانى » . - « از كجا مىآئى ؟ » - « از كربلا » . - « اسمت چيست ؟ » - « على كربلائى » . - « براى ما صحبت كن . » - « هرچه بفرمائيد . »
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 489 | هارون وهومن