راهى پيش آمد ، كه راه « رشت » را به كلى فراموش كردم . و مختصر آنكه تمام راه را پياده آمده ، نيم ساعت به غروب [ مانده ] ، به « سرپل » رسيديم . 10 ساعت تمام در راه بوديم .
نمىتوانم مراتب « خستگى » و « درماندگى » خودم را بنويسم . همينقدر كه زنده وارد « سرپل » شدم ، منتهاى شكرگذارى را به جاى آورده ، در « كاروانسراى » « 1 » دور از « پل » كه ديوارش يك ذرع « 2 » ارتفاع دارد [ و ] در ندارد ؛ يك طويله [ اى ] هم در بالاى اين چهار ديوار ساختهاند ، پر از پهن .
ناچار در همان « طويله » فرش انداخته ، از اين نقطه به رودخانه يك ميدان راه است . بايد بروند آب بياورند . قدرى آب در ته « مطهره » « 3 » بود . وضو گرفتم . در اين بين ، دو سه نفر بختيارى مأمور « سرپل » آمدند . قاطرهاى « عباس على » را برداشته ، بردند و مبلغى فحش دادند .
هرچه گفتم : براى چه مىبريد ؟ گفتند : طلب داريم . دو مرتبه آمدند ، كه آمدهايم بارها را ببريم . گفتم : بارها مال من است . چطور مىخواهيد ببريد ؟ خيلى گفتگو شد .
رفتند ، رئيس خودشان را بياورند .
من هم مشغول نماز بودم ، كه آمدند و نشستند . من نمازم تمام شد . در اين ضمن ، « عباس على » هم آمد . قاطرها را كه بردهاند ، حالا اسبابهاى مرا هم مىبرند .
سبحان الله ، چه خبر است ؟ چه تفصيل است ؟
نشستم . بعد از نماز ، خيلى گفتگو شد . بالاخره ، « آقا سيد على » قاطرها را به من بخشيد و « عباس على » را هم عفو كرد .
اصل مطلب اينكه اين « سيد على » مستأجرين 300 تومان ادعا دارد به كدخداى « اروجن » « 4 » و چون « عباس على » « اروجنى » « 5 » است ، مالهاى او را گرو مىگيرد .
قدرى نصيحت كرده ، قدرى تشر زده ، بالاخره به بنده بخشيدند و ممنون شدم .
آقايان ، نيم ساعت از شب گذشته ، تشريف بردند . بنده ماندم تنها با آقايان . در ضمن ، يك نفر بختيارى پيدا شد . معلوم شد از سوارهاى مأمور « تهران » بوده ، كه حالا
هامش
( 1 ) . بين ايذه و ده دز در مسير جادهء ماشين امروزين ، بقاياى ويرانه كاروانسراهايى وجود دارد كه بارانداز راه كاروانى قديم بودهاند و يكى از خرابههايش به نام رباط به نزديكى پل شالو ناميده مىشود . ( خوزستان و كهگيلويه و ممسنى ، 139 )
( 2 ) . در اصل : زرع
( 3 ) . آفتابه ، ابريق .
( 4 ) . در اصل : ارجون
( 5 ) . در اصل : ارجونى