2 ساعت و نيم به غروب [ مانده ] ، سايهء كوه مقابل ، دره را فراگرفت . ابرها همرفته [ و ] هوا ملايم شد . مشغول طبخ « دمى » براى شب شديم .
« عباس على » از بالا آمد ، كه از قرارى كه مىگويند شب خوابيدن در اين دره مخوف است ، هم از جانور ، هم از راهزن . ديدم حرف صحيح است . قاطرها را آورده ، بار كرده ، رفتيم به آبادى « چشمه روغنى » ، كه نزديكتر از ساير آبادىها بود ، [ و ] در نزديك آبادى ، منزل كرديم .
« سيد رضا » نام ، شخص معقول [ و ] مؤدبى آمد [ و ] خيلى صحبت كرد . يك « مهر نماز » از من گرفت ، كه همان يك دانه مهر [ را ] زيادى داشتم . قريب [ به ] 20 خانوار در اين نقطه هستند ، همه سادات موسوى و منسوب به همديگر . سيد مزبور ، رئيس آنهاست .
شب را تا 2 ساعت بعد از نماز و مغرب و عشاء ، با « سيد » صحبت كرديم . از نداشتن اولاد شكايت مىكرد .
بارى ، غذا خورده ، ساعت 4 خوابيديم . شب ، به راحت خوابيديم ، فقط قصه مضحكى كه قبل از غذا داشتيم ، اين بود كه يك دانه بچه مار به كلفتى يك قيطان ابريشمى [ و ] به طول يك وجب ، به رنگ سرخ جگرى شفاف درخشنده ، تشريف آوردند پيش قلمدان من .
« عبد الكريم » با چاقو او را برداشت ، كه دور بيندازد . از روى چاقو گرديد . ترسيد [ و ] چاقو را هم انداخت . هرچه گشتيم ، پيدا نكرديم ؛ ليكن چاقو را در ميان علفها پيدا كرديم .
همينكه مشغول غذا شديم ، باز سر زده پيدا شد . اين مرتبه « رضا » با انبر گرفته ، برد [ و ] دور انداخت .
ساعت 5 / 8 برخاسته « 1 » ، ساعت 9 راه افتاديم .
روز شنبه ، هفدهم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
ساعت 9 به راه افتاديم . هوا خوب بود ، ليكن نسيم خنكى داشت ، كه ناچار بوديم سروگوش را پيچيده ؛ يك ساعت و نيم كه راه رفتيم ، تقريبا نيم ساعت از صبح گذشته ، رسيديم به گردنه [ اى ] كه از يك كوه خاكى بايد عبور كنيم .
قدرى پياده ، قدرى سواره رفتيم .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته