تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
مىكردم ، [ كه ] يك نفر بختيارى ، سوار اسب كرند « 1 » ، با تفنگ سه تير از راه آمده ، از گودى رودخانه [ و ] از چشمه گذشته ، آمد بالا . متعاقب او هم يك نفر بالا آمد [ و ] پاى درخت پياده شده ، سلامى كرده ، نشستند . آن پيرمرد سابق الذكر ، گويا حضور واردين را خوش نداشته ، غائب شد . اسم آن پيرمرد « مشهدى اسد اللّه » ، اهل « اصفهان » و پدرش مرد متمولى بوده ، به سنت سنيه دوره استبداد و مشروطه مال او را برده‌اند و خودش نتوانسته است دوام نمايد ، آمده است به اين خاك و سالهاست در اين [ محل ] زندگانى مىكند . 2 الاغ دارد [ و ] گاهى گندم به « ناصرى » برده ، جز تمر ، پاره [ اى ] چيزهاى ديگر آورده ، در دهات اطراف فروخته و جنس را صرف مىنمايد ، و به همين رويه زندگانى مىنمايد . آن دو شخص معلوم شد از نوكرهاى خوانين هستند و مىروند « رامهرمز » ، پيش خوانين . اسم مرا پرسيد و لقب مرا تفتيش كرد . گفتم چيزى چندان نمانده . شخص ثالثى آمد ، حرفى زد . آنها هم سوار شده ، رفته ، اين فضاى زمردفام براى ما باقى ماند ، بلامعارض . غذا عبارت از « شيربرنج » ، كه « عبد الكريم » پخته بود ، با « كره » خورديم . من خوابيدم . « عبد الكريم » « 2 » به رخت‌شوئى رفت . من خوابم نبرد . « عبد الكريم » در اين چشمه ، كه آب بسيار كمى دارد ، خودش را شست‌وشوئى داده ، صابونى زده ، من هم برخاسته « 3 » ، مرغ را پخته ، « دمى » علم كرديم . نماز خوانده ، [ و ] در سايه درخت ، به اين صحراى سبز ، مشغول تماشا بودم ، و فكر روزگار تباه و سياه خودم را مىنمودم . يك ساعت به غروب [ مانده ] ، « قايد نجف » آمد با چند نفر ، به انضمام « مشهدى اسد الله » . تا نزديك غروب نشسته [ و ] صحبت كردند . اهالى اين نواحى ، بختيارى چهارلنگ [ و ] طايفه « مكرى » هستند . بعد از رفتن آنها ، « مشهدى اسد الله » گفت : من يك‌بار تمر هندى دارم [ كه ] بايد ببرم به شاه‌نشين ، كه عيالم آن‌جا است و راه من با شما يكى خواهد بود ، منتها يك فرسخى منزل فرداى شما ، راه من و شما از هم جدا مىشود . ميل داريد خدمت شما بيايم ؟
هامش
( 1 ) . در اصل : كرن ( 2 ) . در اصل : عبد الكر ( 3 ) . در اصل : برخواسته