ما فوق آن متصور نيست .
مىگويد در آخر اين ماه ، ديگر مگس يافت نمىشود و پشه تمام مىشود و همه از گرما مىميرند .
خيلى گرما است . چهطور اين بدبختان در اين « 1 » محل زندگانى دارند .
بارى ، ساعت 4 به غروب [ مانده ] ، وضو گرفته ، نماز خوانده ، در سايهء سياهچادر نشسته ، چاى خورديم . هوا قدرى ملايم شده بود . رفتم در صحرا گردش كرده ، نزديك غروب آمده ، در ميان سبزهزار فرش انداخته ، تختخواب را زده ، فورا پنج شش نفر از تركهاى قشقائى آمده ، نشسته ، « زمان خان » ، كه پسر كدخدا بوده و حالا رئيس سواران مستحفظ است ، آمد ، كه ما بايد شما را فردا از اين گردنه رد كنيم .
گفتيم : هرچه معمول خودتان است ، عمل نمائيد و من هيچ تكليفى به شما ندارم .
اول غروب ، نماز خوانده ، شام خوردم . از اين تركها آمدند ، خبر دادند كه 3 نفر « سواردزد » در گردنه هستند . فهميدم مقصودشان اضافه است .
2 نفر ديگر آمدند كه ما « كشيكچى شب » هستيم [ و ] مشغول خوانندگى شدند ، و نى مىزدند و گاهى فرياد مىكردند و سنگ به سياهى موهوم مىانداختند .
اين قضيه همينطور داير بود تا ساعت 5 از شب [ گذشته ] و پش [ ه ] هاى بىصدائى در « پشهبند » جمع شده بودند ، كه نعوذ بالله مثل « عقرب » مىزدند .
خلاصه آنكه شب را هم از خيال [ و ] هم از وحشت [ و ] هم از پشه [ و ] هم از شبنم ، تا صبح نخوابيدم .
ساعت 8 خوابم برد .
ساعت 9 برخاسته « 2 » ، جمعآورى اسباب نموده ، ساعت 10 نماز خوانده ، به راه افتاديم . صاحبخانهمان صبح آمده ، خداحافظ گفته ، به راه افتاديم .
روز پنجشنبه ، پانزدهم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
ساعت 9 برخاسته « 3 » ، بهطورى كه نوشته شد ، روبهراه نهاديم . نيم فرسنگ بيشتر در « جلگه گزى » پياده رفتم و دعاهاى خودم را تمام كردم . هوا هم خوب روشن شد .
آفتاب نزديك به طلوع بود [ كه ] وارد تپههاى گچى شدم .
راه دو طرف همه سبزه بود .
هامش
( 1 ) . در اصل : در اين در اين
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . در اصل : برخواسته