تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
در به دو ورود ، چاى حاضر نموده ، مختصر چشمه [ اى ] كه آب خوراك اين آبادى ، منحصر به اين چشمه است ، در نزديكى اين درخت واقع است . شخصى آمد در نزديكى ما نشست و چيزى نگذشت [ كه ] چند نفر [ از ] بختيارىها آمده ، ايستاده ، تماشا مىكردند . آن شخص اولى برخاست « 1 » و رفت . « زمان » و « ذو الفقار » هم انعام خودشان را گرفته [ و ] رفتند . جزئى زمانى نگذشت كه آن پيرمرد اول آمد ، دور از ما نشست . در اين [ بين ] فرش انداخته و سماور آتش كرده بودند . چند نفر از رعيت‌ها آمده ، كاسه شير « 2 » و ظرفى دوغ آورده ، ده دوازده نفر نشستند . آن پيرمرد اوليه ، كه [ در ] آن‌جا نشسته بود و در اول وهله « عبد الكريم خان » به او گفت : با كه كار داريد ؟ در كمال جلادت جواب [ داد ] : « با شما كه كارى نداريم . اين محل هم آزاد است و هركسى مىتواند بنشيند ، خاصه من كه دو مالم در اين صحرا است [ و ] مىچرخد [ و ] اگر غفلت نمايم ، ديگر مالك آن نخواهم بود . » اين شخص از روى پختگى گفت : حضرات ، اين آقايان ، مثل ساير قوافل كه از اين گذشته بار مىاندازند ، نيستند . اينها خوش ندارند [ كه ] كسى پيش آنها بيايد و به همين جهت هم زبده آمده‌اند و با قافله نيامده‌اند . آنها برخاسته « 3 » ، رفتند . من از وضع صحبت و فصيح تكلم نمودن او تعجب كردم ؛ خاصه اينكه ما را از شرّ اين جمعيت خلاص داد . به‌عنوان تشكر ، فنجان چاى ريخته ، براى او فرستادم . خورد و گفت : الاكرام بالاتمام . سيگارى هم گرم كنيد . سيگار دادم ، ليكن هيئت صورت : يك چشم او اشتر « 4 » و پيراهن در تن ندارد . پاى برهنه ، قباى پاره و عباى پاره‌ترى اندام او را پوشانيده بودند . قدرى با او صحبت كردم . از داخله بختيارى كاملا مطلع [ بود ] و مثل باران فحش به آنها مىداد . در اين [ بين ] ، « عباس على » مكارى ، مجددا دوغ و كره و تخم‌مرغ آورد . هنوز ترتيب اين صحبت‌ها تمام نشده بود و من از وضع اين مكان و چشم‌انداز و سبزه‌زار و چمن و تپه‌هاى اطراف و سلسله‌كوهى كه اين آبادى را احاطه كرده ، تمجيد
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواست ( 2 ) . در اصل : شيرو ( 3 ) . در اصل : برخواسته ( 4 ) . اشتر( ashtar )، كسى كه پلك چشمش گفته باشد ، دريده‌چشم .