رقص و عربده را گذاشتند . قريب [ به ] 50 نفر مىشدند . كارهاى غريب و خندههاى عجيب مىكردند .
« پشهبند » و « چراغ » را از دور تماشا مىكردند و به يكديگر نشان مىدادند . گاهى هم در اين [ بين ] با جست و ناز و هياهو به ما نزديك مىشد . « رضا » يك مرتبه دويد رو به آنها و آنها را بد گفت . آنها فرار كردند . مجددا جمع شده ، بناى رقص را گذاشته ، در ضمن دنبال يكديگر گذاشته ، در اين صحرا مىدويدند .
من مجبور شده « چراغ » را خاموش كردم . طورى دوندگى از اين دخترهاى عرب ديدم ، كه نعوذ باللّه طورى مثل اسب ، بلكه از اكثر اسبهاى عجمى در دوندگى پيش مىافتد ، مثل آهو جستوخيز مىكردند و جمع مىشدند .
10 نفر ، 10 نفر ، با دهان خودشان شيپور مىزدند ، به شكل غريب و صداهاى عجيب ؛ گاهى صداى گلهء گوسفند كه از چرا به ده مىآيند ، و بر [ ه ] ها به آنها مىرسند ، چهطور صداهاى ميش و بز و بره ، مخلوط به هم مىشود ، همانطور صدا مىكردند .
من رفتم روى تخت ، و عبد الكريم پايين ، خوابيديم .
رفتهرفته ، جمعيت آنها هم به فاصلهء يك ساعت بعد متفرق شده ، رفتند به كوخهاى خود . آنوقت سگها به جاى آنها مشغول كار شدند . تقريبا 100 سگ قوىهيكل رسيدند .
مختصر آبادى هست . 10 سگ در اطراف ما به واسطهء نانى كه به آنها داده شده بود ، مشغول كشيك بودند . اندك سياهى كه از دور پيدا مىشد ، خودشان را رسانيده ، فريادها مىكردند .
در ساعت 4 بود كه گرگى در عقب چادرها آمد . تمام جمعيت سگها ، [ و ] اسبها بالاجتماع حمله كردند و او را دفع كردند . فى الواقع حكايتى بود . بالاخره صداها افتاد و من [ به ] خواب رفتم .
اين صحراى به اين وسعت ، ساكت ماند .
گاهى صداى الاغ و خروس و سگ مسموع مىكردند .
خلاصه ، ساعت 6 برخاستم « 1 » ، ديدم « عباس على » بيدار است و كشيك مىكشد .
ساعت 8 برخاستم « 2 » . ديدم همه خوابند . ناچار خودم مدتى بيدار ماندم . ديدم از
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم
( 2 ) . در اصل : برخواستم