خار انداخته ، كليتا به قد نيم ذرع در يك ذرع « 1 » سايه غير . . . « 2 » حاصل شد ؛ و من افتادم .
يك ساعت خوابيده ، زنده شدم .
طفلك « عبد الكريم » ، شب نخوابيده بود [ و ] با عربها مشغول سروكله [ زدن ] بود .
باد به شدت مىوزيد ، طورى كه پتوها را باد برد . رفتم ، آوردم .
خلاصه ، خيلى از شدت آفتاب و گرمى هوا ، به زحمت بوديم . ناچار اسبابها را از دو طرف روى هم گذاشتند . همينقدر سايبانى « 3 » كه من و « عبد الكريم » خودمان را در آن سايه كشيده ، جمعى سوارهاى عرب آمدند و ما را تماشا مىكردند ، و مرا « انگليسى » مىگفتند . هرچه مىگفتم : « مسلمانم » ، باور نداشتند .
زنها و دخترهاى آبادى آمده ، ما را تماشا مىكردند . پشه و مگس ، زيادتر از حد بود . مجبور شديم « پشهبند » و « تخت » زديم .
نزديك غروب ، هوا خنك شد [ و ] باد ايستاد .
گوسفندها را از چرا آوردند . بره و بزغالهها ، آمدند پيش مادرهاشان [ و ] هنگامه [ اى ] برپا كردند . در اين بين ، چند مرتبه ، عربها زنهاى خودشان را مىآوردند ، كه من معالجه چشم آنها را بكنم . هرچه مىگفتم طبيب نيستم و نمىدانم ، اين جمع رفته ، جمع ديگر مىآمدند .
زنهاى سياه ، چشمهاى خراب [ و ] صورتهاى مهيب [ داشتند ] .
بالجمله ، غروب شد و ماه از سمت مشرق بعد از نماز مغرب من طلوع كرد .
معلوم است [ كه ] در اين صحراى عريض و طويل - كه تمام سبزه است - از روى كوههاى كوچك ، كه اراضى « رغيبه » را حصار كشيدهاند ، طلوع ماه شب چهاردهم ، چه كيفيت و چه اثرى ظاهر مىنمايد ، ماه طالع .
من نمازهاى خودم را با دعاها تمام كرده ، در ساعت 5 / 1 از شب [ گذشته ] ، چراغ روشن كرده ، به غذا مشغول شديم . غذاى ما عبارت بود از مرغى كه در روغن سرخ كرده و آب ريخته ، پخته بودند ؛ اگرچه به واسطهء غفلتى كه « عبد الكريم » در سرخ كردن مرغ نموده بود ، قدرى سوخته شده بود ، ليكن خيلى خوشمزه و خوب بود .
نانهاى اينجا ، همه نان ساجى و بسيار بد است ، نمىگذارند خمير ورآيد .
به هرصورت ، غذا خورده ، مشغول چيز نوشتن بودم كه جمعيت بچ [ ه ] ها و دخترهاى « سلويه » يا « سلميه » بيرون آمده ، در برابر اين نقطه كه ما نشستهايم ، بناى
هامش
( 1 ) . در اصل : زرع
( 2 ) . ناخوانا .
( 3 ) . در اصل : سايهبانى