چند قاطر كه در مدت عمر ، قاطر به اين كثافت نديده بودم [ و ] به قدر بزغاله ، لاغر مردنى ، سرپايى به رسم زوار درست كرده ، با « مستوفى الملك » بيرون آمده ، وسط روز در شدت گرما ، تا بيرون آبادى پياده رفته ، آنجا ، بنده و « عبد الكريم » سوار شده ؛ مكارى مزبور [ كه ] اسمش « عباس على » است ، خرى مردنى دارد كه علىحده بار كرده ، بارهاى ما را هم روى اين 3 قاطر بار كرده ، سوار شديم . متوكلا على اللّه .
اين قاطرى كه من سوارم ، راه هم نمىرود . « رضا » كه هيچ شأن و صفتى غير قاطرچىگرى ندارد ، از پى قاطر فرياد مىكشد و مىآيد .
« عبد الكريم » ، قاطرش رونده بود . از همان اول كه سوار شديم ، رفت جلو ، پيش « عباس على » . من و « رضا » و اين قاطر تنبل مىرويم .
از خراب [ ه ] هاى « اهواز » عبور مىكنيم . وسط جاده راهآهن گارى « معين » و « كمپانى نفت » است ، كه از سطح زمين 3 چارك تا يك ذرع « 1 » ارتفاع دارد . دو طرف هم كه گود است ، به واسطهء آب باران ، گل است . و پاره [ اى ] نقاط ، آب ايستاده .
در خراب [ ه ] هاى « اهواز » ، پارهاى خان [ ه ] ها ساختهاند ، از جمله در نقطه [ اى ] كه به ضرورت قاطر را از روى خطآهن به زحمتى رد كرده و گذرانيده ، در آنطرف گودال عميقى مملو از آب باران بود ، محاذات « 2 » اين گودال ، خانه بود ، كه به مجرد رسيدن قاطر بدبخت به محاذات « 3 » اين خانه ، دو سگ قوىهيكل على الغفله به قاطر حمله كرد . در صورتى كه من متوجه گودال آب بودم ، قاطر از حملهء اين دو سگ رم كرد .
من هم ملتفت نبودم . يك مرتبه از روى [ آن ] به عقب غلتيدم . « رضا » كه سگها را دفع مىكرد ، ملتفت من شد . قاطر و مرا گرفته ، همينقدر شد كه به مغز به زمين نيفتادم و غلتيدم .
قاطر هم از شدت تنبلى نتوانست از اين رم ، خودش دنبالگيرى نمايد . خلاصه ، برخاسته « 4 » ، خدا را شكر كرده ، مصمم شدم [ كه ] برگردم . هرچه « عبد الكريم » را صدا زدم ، صدا به او نمىرسيد . بالاخره بعد از مدتى « عبد الكريم » ملتفت شد ، ليكن ديدم اين عزيمت من صحيح نيست . وانگهى بعد از يك هفته ، همين قاطر ميسر شد ، حالا برگردم باز 10 روز از مقصود ، كه زيارت كسان خودم است ، باز مىمانم .
متوكلا على الله ، رانديم .
هامش
( 1 ) . در اصل : زرع
( 2 ) . در اصل : محازات
( 3 ) . در اصل : محازات
( 4 ) . در اصل : برخواسته