خلاصه ، غذا خوردم . بعد از غذا ، استراحتى كرده ، خوابم نبرد . پس تمدد اعصابى حاصل كرده ، « عبد الكريم » ناله دارد كه من نزد « مستوفى الملك » مىمانم . هرچه او را نصيحت كردم [ كه ] هوا گرم است [ و ] اينجا خوب نيست ، به خرج او نرفته .
بارى ، عصر با اين گلوشل و آمدن باران ، با « عبد الكريم » رفتم گردش . مقصود ، صحبت با او بود . بالجمله ، ادلّهء او قوىتر از دليلهاى من بود ، ليكن مقصود من اين بود كه در اين موقع كه بعد از اين همه دربدرى و زحمت ، حالا كه اگر خداوند بخواهد ، زنده و سلامت خدمت خانم « مفرح السلطنه » مشرف شوم ، « عبدى » او را همراه برده باشم . ديگر آنكه اين راه سخت و كوهستان بد و ايلات « 1 » بىتربيت كه در پيش داريم ، به اتفاق بوده باشيم .
به هرصورت ، براى نيم ساعت به غروب [ مانده ] ، به خانه آمديم . « مستوفى الملك » هم از حمام آمده بودند . « دعاى سمات » [ را ] خوانده ، نماز مغرب و عشاء [ را ] خواندم .
« آقا ميرزا محمد على خان » ، رئيس تلگرافخانه آمده بود . قدرى صحبت كرده ، قصه بازى در توشك به ميان آمد . قدرى پيش از شام و قدرى بعد از شام بازى كرده ، 11 قران باخته ، خوابيديم .
روز شنبه ، دهم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
نيم ساعت به دسته مانده ، از خواب برخاسته « 2 » ، هوا خيلى صاف و خوب است .
مه گرفته بود . تا من نماز خوانده ، چاى خوردم ، هوا صاف شد . به اتفاق « عبد الكريم » رفتم گردش . گردشى كرده ، در ضمن « عبد الكريم » باز زمزمهء ماندن دارد [ و ] هيچ فكر پدر [ و ] مادر خودش نيست . به مجرد اينكه به او قول دادهاند كه ماهى 40 تومان حقوق به او داده خواهد شد ، ديگر از همهء دنيا فراغتش نموده ، هيچ ملتفت نيست [ كه ] در مدت اين 8 ماه 100 ليره خرج شخص او شده [ است ] .
به هرصورت ، من [ به ] آنچه او ميل دارد ، راضيم . اگر راضى نباشم ، چه كنم .
بارى ، گردشى كرده ، مراجعت كردم . مكارى ديشب آمده [ و ] از رفتن عدول كرد و نكول نمود . من چيزى نتوانستم بگويم . خيلى دلتنگ شدم . بالاخره به « عبد الكريم خان » گفتم : من تا از خانه اجازه نرسد ، تو را نمىتوانم اجازه بدهم .
تلگرافى او و تلگرافى من به « تهران » مخابره كرديم . 2 تومان هم پول اين 2 تلگراف شد .
هامش
( 1 ) . در اصل : ئيلات
( 2 ) . در اصل : برخواسته