مشغول چاى درست كردن شد . من هم دعاهايم را خوانده ، اول دسته - تقريبا - چاى آورد ، خوردم .
باران به شدت مىبارد .
بعد از خوردن چاى ، قدرى بيرون رفته ، تماشاى شط و عبور كشتى را نموده ، ساعت 5 / 3 از دسته [ گذشته ] ، « عبد الكريم » را صدا زدم ، بيايد غذا بخوريم .
غذاى ما عبارت از 2 دانه نان و قدرى « خورش باقلا » و قدرى « ماست » بود . از روى كمال اشتها و ميل ، غذا خورده ، براى شب ، هيچ نداريم .
« آقا سيد نعمت الله » فرستاده بود كه من مىخواهم شما را ملاقات نمايم . تشريف آوردند . مدتى صحبت داشتيم . در همين اثنا « رضا » آمد كه خروسى « 1 » به يك روپيه « آقا » خريدند ، چاقوتان را بدهيد كه سر ببرند .
چاقويم را داده ، خود « عبد الكريم » آمد كه « سيبزمينى » هم خريدم . شخص « هندى » با من آشنا شد [ و ] اينها را براى من پيدا كرد .
بالجمله ، ساعت 6 به غروب [ مانده ] ، به ما چاى دادند . چاى خورده ، قدرى دراز كشيده ، خوابم نبرد .
ساعت 4 برخاسته « 2 » ، وضوئى گرفته ، نماز خوانده ، رفتم در جلو كشتى ، قدرى تفرج كرده ، نزديك غروب دعاهايم را همان بيرون خوانده ، اول غروب به اتاق آمده ، نماز خوانده ، ساعت 5 / 2 غذا خورديم . غذاى ما عبارت از « آبگوشت مرغ » و « دمى » بود . شكر نعمت خداوند را نموده ، ساعت 3 خوابيدم . ساعت 4 كشتى از رفتار ايستاد .
روز دوشنبه ، پنجم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
كشتى ، يك ساعت و نيم به دسته [ مانده ] ، حركت كرد . من هم نماز خوانده ، رفتم [ و ] « رضا » را بيدار كردم . « عبد الكريم » رفته بود عقب كشتى ، در سطحه خوابيده بود .
برخاستند . « 3 » چاى حاضر كرده ، يك ساعت از آفتاب گذشته ، رفتم به عرشهء كشتى .
مدتى با « آقا سيد نعمت الله » ، گردش و صحبت كرده ؛ ساعت 3 از دسته [ گذشته ] ، به اتاق خودم آمدم . آدم « مسيو تريلان » آمد ، كه مىخواهند از شما ملاقات نمايند .
تحقيقات كرده ، بعد گفتم بيايد .
اين « مسيو » ، اصلا « هلاندى » و 25 سال است در « عربستان » است . قبلا قونسول هلاند
هامش
( 1 ) . در اصل : خوروسى
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . در اصل : برخواستند