جناب « شيخ » ساعت 5 / 1 از دسته [ گذشته ] ، بيرون تشريف آورده ، ساعت 3 من در بلم سوار شده ، از جناب « شيخ » مرخص شده ، با جناب « شيخ على » و « شيخ على كوچك » رفتيم تا به شط بزرگ رسيديم .
خيال من اين بود كه با « بلم » بروم . ديدم كشتى كوچك دود كرده ، مىخواهد برود . گفتم به بلام ، از طرف كشتى برو . رفت . همينكه نزديك رسيدم ، ديدم در دماغهء كشتى نوشته است : « عزيزه » .
بىاختيار به ياد عزيزجان و عزيز الوجود ، گفتم برويم در كشتى . رفتم و مدتى نشستيم . شخص « انگليسى » آمد ، كشتى را براى « عماره » « 1 » اجاره كردند . گفتند : يا الله برويد . با كمال خفّت ، ما را از كشتى خارج كردهاند .
بلم هم رفته [ بود ] . رفتيم روى يك دو . . . « 2 » ايستاديم . كشتى كوچك پستى آتش كرده ، حاضر بود ، آمد ما را حمل نمود .
ساعت 4 از « بصره » روانه شديم . كشتى خيلى خوب آمد دريا . ساعت 6 رسيديم به « محمره » . كشتى نيم ساعت در « گمرك » معطل شد . ذغالسنگ پر كرد و روانه شد .
5 دقيقه آمد در برابر خانه لنج ايستاد . از كشتى به قايق رفته ، رانديم براى كارگذارى . « ميرزا محمد على خان » [ در ] آنجا بود . قدرى مهربانى كرده ، 2 فنجان چاى خورده ، در اتاق تحتانى منزل كرده ، كاغذى به « شيخ » و كاغذى به « حاجى رئيس » نوشته ؛ نوشت [ ه ] جاتى كه در جوف بود ، دادم « رضا » برد [ و ] رسانيد .
قدرى « باقلا و شود » گرفته ، با چند دانه تخممرغ آورده ، « دمى » درست كرده ، ساعت 2 غذا خورده ، ساعت 3 خوابيديم .
حملهء « كك » به قدرى سخت و شديد بود ، كه نگذاشت بخوابم .
خلاصه ، تا ساعت 8 بيدار بودم . اينجا « مو » ها به كلى برگ كرده ، « غوره » ريزه است . بادمجان فراوان است و هوا خيلى گرم .
روز شنبه ، سوم « 3 » [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
امروز ، بدبختانه نمازم قضا شد و خيلى بد خوابيده بودم . خلاصه ، برخاسته « 4 » ، دست و روئى شسته و صفا داده ، لباس پوشيده ، به كنار شط رفتم . گردش خيلى باصفا بود ليكن آفتاب به قدرى گرم و سخت است ، كه مرا فرارى داد ، و نتوانستم براى گردش بايستم .
هامش
( 1 ) . در اصل : اماره
( 2 ) . ناخوانا .
( 3 ) . در اصل : سيم
( 4 ) . در اصل : برخواسته