يك ساعت و نيم به غروب [ مانده ] ، « حاجى رئيس » ، پيشكار « شيخ » آمد ، نشست [ و ] خيلى مقاوله و مذاكرهها شد . آنچه از مقاولات او مفهوم شد ، گويا « شيخ » حاضر بر ملاقات نيستند .
من هم خيلى خوشوقت شده ، گفتم : خوب است ، با همين كشتى كه امشب مىرود ، حركت نمايم . « حاجى رئيس » هم مساعدت كرد . فورا « رضا » را صدا زده ، دستورالعمل بستن بارها را داده ، « حاجى رئيس » رفت .
من هم به منزل رفته ، به سرعت اسبابها را جمع كرده ، نماز مغرب و عشاء [ را ] خوانده ، غذائى از روى كمال اشتها خورده ، ساعت 2 « بلم » سوار شده ، از وسط « شط » كه خيلى مهيب بود ، روانه شديم .
چيزى نگذشت [ كه ] از كنار « شط » يك نفر صدا زد . « بلم » را بردند كناره ، نزديك خانهء « حاجى رئيس » . يك نفر سوار شد . معلوم شد آدم « حاجى رئيس » است . آمديم تا « پوزه » ، كه مفرق شطوط مىباشد . همگى رسيده ، از كشتى صدا زدند كيست ، عبد النبى ، آدم حاجى رئيس گفت : جا نيست .
اعتنا نكرده ، رفت بالا . بعد از ساعتى مراجعت كرد [ و ] گفت : بفرماييد . رفتيم بالا .
يك اتاق براى من و 2 جا براى « عبد الكريم » و اسبابها گرفته بود . پول هم خودش داده ، رفتيم و نشستيم .
در سالن اين اتاق ، چند نفر « فرنگى » مشغول زدن « گرامافون » « 1 » بودند . خلاصه ، تا ساعت 6 نگذاشتند من بخوابم . ساعت 7 ، صداى آنها ساكت شد . من هم خوابيدم .
ساعت 11 برخاستم « 2 » . از ساعت 3 كه ما وارد كشتى شديم ، باران باريدن گرفت [ و ] همينطور تا صبح مىباريد و آب از اطراف كشتى ، مثل سيل مىريخت .
روز يكشنبه ، چهارم [ ربيع الثانى 1330 ه . ق . ]
ساعت 11 كشتى حركت كرد ، و اين كشتى هيچ نسبت به آن كشتى كه سوار شديم ، ندارد . خيلى خوب حركت مىكند . اسم كشتى « مالمير » [ و ] متعلق به كمپانى « لينچ » است .
فقط 2 كشتى در شط « كارون » حركت مىكند : يكى همين كشتى و ديگرى كشتى « معين التجار بوشهر » هست ؛ ليكن آن كشتى چندان خوب نيست .
وضو گرفته ، نماز خوانده ، « رضا » را بيدار كردم ، آمد . گفتم چاى درست كن !
هامش
( 1 ) . در اصل : گرامفون
( 2 ) . در اصل : برخواستم