افسوس با سردى هوا مقاومت نكرده ، به اتاق خود مراجعت كرده ، چاى حاضر نموده ، فنجانى خورده ، « عبد الكريم » هم پيدا شده ، بىانصاف « رضا » [ كه ] با آنهمه نانهاى ممتازى كه در « بغداد » هست ، يك حقه نان سياه كثيف خريده ، كه ابدا لايق خوردن نبود .
به هرصورت ، خواهىنخواهى ، چند لقمه نان خورده ، مجددا رفتم بيرون .
خوب اطراف كشتى را گردش كردم . « قمره » « 1 » درجه اول را « امير افخم » و پسرها و نوكرهايش گرفتهاند .
قدرى راه رفته ، ساعت 4 از دسته [ گذشته ] ، به اتاق خودمان آمده ، خوابيدم . اگر چه خوابم صحيح نبود ، ليكن ساعت 6 از دسته ، كه برخاستم « 2 » ، حالتى به هم رسانده و اشتهائى پيدا كرده ، بودم .
از همان نان معهود با گوشت . . . « 3 » پيچيد ، تغذى كرده ، نماز خوانده ، قدرى تحرير كرده ، چاى خورده ، كشتى ما به واسطهء ايستادن [ در ] دو سه نقطه و به گل نشستن ، خيلى معطل شد .
بالاخره ، ساعت يك از شب [ گذشته ] ، بعد از نماز ، غذا خورديم . در همين وقت ، كشتى به واسطهء تاريكى شب و پهنى آب « دجله » ، كه عمق آن خيلى كم بود ، ايستاد و لنگر انداخت .
من هم ساعت 2 خوابيدم .
ساعت 8 برخاستم « 4 » . همهء چراغهاى برق خاموش [ بود ] و كشتى در سكوت صرف باقى بود . لاله را روشن كرده ، رفتم كنار آب و برگشتم ، مجددا خوابيده ، ساعت 11 بيدار شده ، ديدم كشتى را آتش كردهاند و كارخانه صدا مىكند .
روز پنجشنبه ، بيست و چهارم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت بيدار شده ، ترتيب نمازى داده ، سماور را آتش كرده ، چاى خورده ، ساعت 5 / 2 از دسته [ گذشته ] ، رفتم منزل « امير افخم » ، مشغول شديم به صحبت . براى ناهار مرا نگاه داشت . « عبد الكريم » را هم فرستاد ، آوردند .
ساعت 5 / 6 غذا خورديم ، يعنى چلوكباب . بعد از غذا به منزل آمديم . كشتى ظهر در برابر دهكده [ اى ] ايستاد . « رضا » 2 جوجه خريده ، قدرى « كاهو » و چند دانه تخممرغ . امشب خيال داريم « دمى » درست كنيم .
هامش
( 1 ) . كابين .
( 2 ) . در اصل : برخواستم
( 3 ) . ناخوانا .
( 4 ) . در اصل : برخواستم