بىپولى ، قناعت كنم . رساندن خودم به « تهران » ؛ اگر خداوند پولى رساند ، من هم مىخرم .
بارى ، وقت ظهر آدم « حاجى اسكندر خان » [ گفت ] كه عصر براى عقدكنان دختر « حاجى على محمد صاحب » ميهمان هستيد .
بارى ، ساعت 3 به غروب [ مانده ] ، همگى رفتيم رو به « كاظمين » . مجلس خيلى عالى تشكيل داده بودند . در خاتمه ، به هريك از حاضرين ، كليتا ، دستمال ابريشمى پر از « نقل » و كلهقندى دادند . از جمله به ما هم دادند .
ساعت يك به غروب [ مانده ] ، به « حرم مطهر » مشرف [ شده ] ، ساعت 12 مرخص شده ، به عربانه آمده ، رانديم براى « بغداد » . يك ساعت از شب [ گذشته ] ، وارد شده ، ساعت 3 غذا خورده ، ساعت 4 خوابيديم .
روز سهشنبه ، بيست و دوم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
« امير افخم » را كه از « شام » برگردانيده و در « سرمنرأى » اذن اقامت داده بودند ، بدون اذن از « سرمنرأى » حركت كرده ، آمده بود كه بيايد به « كارپردازى » . لاجرم او را در « كاظمين » توقيف كرده ، و تحت المحافظه به همين كشتى بدبختى كه من هم اجاره كردهام ، فرستادهاند ؛ كه با اين كشتى به « بصره » برود .
خلاصه ، امروز ناهار و شام [ در ] منزل « حاجى اسكندر خان » بوده ، ساعت 4 از شب [ گذشته ] ، غذا خورده ؛ به اتفاق آقايان به كشتى آمده ، مدتى آقايان نشسته ، به سلامتى تشريف بردند . بنده ماندم . « عبد الكريم » [ و ] « حاجى اسكندر خان » قرار دادند با كشتى « بصره » ، كه امروز وارد شد ، حركت نمايند .
بعد از رفتن آقايان ، جنجال كشتى و آمدورفت نگذاشت تا صبح بخوابيم .
روز چهارشنبه ، بيست و سوم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 10 كشتى را آتش كرده و جنجال حمالها و مسافرين ، هنگامه [ اى ] برپا كرده ؛ اول طليعهء فجر ، كشتى سوت كشيد [ و ] نيم ساعت از دسته گذشته ، حركت كرد .
كشتى « انگليسى » نيم ساعت قبل از ما حركت كرد . بعد از حركت كشتى ، قدرى رفتم در سطحه ، تماشاى حركت كشتى را كرده ، آفتاب طالع شد و روى سطح « دجله » ، اشعهء آفتاب در موجهاى ريزه ، كه از نسيم صبح و حركت كشتىها موجود شده ، حالت درخشندگى و نمايش بسيار قشنگى موجود ساخته ، كه موجب خيلى توجه بود .