روز شنبه ، نوزدهم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 12 برخاسته « 1 » ، نمازى خوانده ، « عبد الكريم » همانطور در خواب بود .
ساعت 4 از دسته [ گذشته ] ، يك كشتى وارد شد . فرستادم ، معلوم شد كشتى « حميدى » است . رفتم « حاجى اسكندر خان » را ديدم . گفت : من منتظر امانتى هستم كه از ايران خواستهام . اگر برسد ، مىتوانم با اين كشتى بيايم .
از آنجا به منزل آمده ، ساعت 5 / 2 به غروب [ مانده ] ، به اتفاق « آصف الملك » رفتيم اداره ، دو بليت گرفتم ، يكى براى خودم و « عبد الكريم » ، قمره ، به نمره 2 ، به 2 ليره ؛ يكى هم براى « رضا » به 2 مجيدى .
عصر ، قدرى روى جسر گردش كرده ، مراجعت به منزل نموده ، ساعت 3 غذا خورده ، ساعت 4 خوابيديم .
روز يكشنبه ، بيستم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 12 برخاسته « 2 » ، « عبد الكريم » به آقاى « آصف الملك » چسبيده بود . خلاصه ، 2 شلوار و يك نيمتنه و يك . . . « 3 » به 4 ليره برايش خريده ، به خط من نوشتند ، هيچ نفس نكشيدم . با اين بىپولى ، آقا براى . . . « 4 » راه تدارك به لباس و . . . « 5 » آمد ، در صورتى كه تمام لباسهاى مرا پوشيده و خراب كرده [ است ] .
بارى ، موقع دمزدن نيست . الحمد للّه ربّ العالمين .
بارى ، ساعت 5 / 5 رفتم [ به ] ديدن « كارپرداز » . از آنجا رفتم به خانهء « حاجى اسكندر خان » . ناهار ، آنجا بوده ؛ عصر ، كشتى ديگرى هم وارد شد ، كه مال انگليسها بود . بسيار كشتى خوبى بود .
« حاجى اسكندر خان » قرار شد بليت بگيرد از اين كشتى ، كه ميسر نشد . از آن كشتى هم گمان ندارم كشتى كرايه نمايند .
به هرصورت ، ساعت يك به منزل آمده ، غذا خورده ، ساعت 4 خوابيد [ م ] .
روز دوشنبه ، بيست و يكم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
صبح برخاسته « 6 » ، نماز خوانده ، قدرى به امورات شخصى پرداخته ، نزديك ظهر [ به ] بازار رفته ، پاره [ اى ] اسبابهاى لازم خريده ، هرچه خواستم براى بچ [ ه ] ها سر و سوغاتى بخرم ؛ ديدم اقل سوغات 20 ليره خواهد شد . بهتر آن است با اين
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . ناخوانا
( 4 ) . ناخوانا .
( 5 ) . ناخوانا .
( 6 ) . در اصل : برخواسته