شب چهارشنبه ، شانزدهم [ ربيع الاول ] ، ساعت 10 در خواب ديدم تدارك سفر مكه خانم مفرح السلطنه را كرده و خودم هم ملتزم ركاب هستم ؛ ليكن چه مانعى پيش آمده ، كه من نتوانسته حركت نمايم ؛ و براى اين مانع طورى اوقات تلخ هستم كه مزيدى متصور نيست و طورى گريه مىكنم كه تمام استخوانهاى من مىلرزد ؛ تا آن كه مانع رفع [ شده ] و من هم در كالسكه رفتم ؛ كه از شدت گريه و خوشحالى از خواب بيدار شده ، ديگر نخوابيده ، به « حرم » مشرف شدم . ان شاء الله تعالى خير است .
روز پنجشنبه ، هفدهم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
اول طلوع فجر به « حرم مطهر » مشرف شده ، تبريك عيد را با ادعيه لازمه تقديم داشته ؛ و مخصوصا امروز صبح به وكالت خانم « مفرح السلطنه » زيارت كرده ، اول آفتاب به منزل آمدم .
آقايان همه [ در ] خواب بودند . « عبد الكريم » را به زحمت بسيار بيدار كرده ، فرستادم « باقلا » بياورند . غذا را قرار به « چلوكباب » داديم . 10 نفر ميهمان هستند و صاحبخانه « حاجى اسكندر خان » ، « آصف الملك » ، « ميرزا عبد الحسين خان » ، « حاجى شيخ هادى » ، « حاجى احمد آقا » ، « بنده » [ و ] « عبد الكريم » ، « سيد عبد الحسين » ، « سيد حسون » [ و ] « سيد مسلم » .
خلاصه ، چلوكباب شايانى خورده ، قبل از ظهر براى غسل زيارت عيد [ به ] حمام رفتم . به واسطهء حمام رفتن ، حالتم قدرى منقلب بود [ و ] غذا نتوانستم بخورم .
بالجمله ، بعد از ظهر براى نماز به حرم رفته ، ساعت 3 مراجعت كردم . چون اين خانه كه من اجاره كردم ، روزى 4 قران خانه « سيد حسون صراف » است و قبلا « حاجى آقا نور الله » اجاره كرده ، در اجارهء ايشان بود . چون ايشان به « سرمنرأى » 12 روزه تشريف برده بودند ، اين خانه را به من اجاره دادند به 8 روزه و حالا 12 روز است كه من نشستهام .
يك ساعت از ظهر گذشته ، امروز كشتى « سرمنرأى » وارد [ شده ] و جناب « حاجى آقا نور الله » وارد شدند .
خلاصه ، با عجله و فوريت ، اسبابها را جمعآورى كرده ، « رضا » و « عبد الكريم » رفتند « بغداد » ، خانهء « آصف الملك » ؛ من هم با « حاجى اسكندر خان » رفتيم به خانهء « حاجى على محمد صاحب شوشترى » ؛ امشب ميهمانيم .
خلاصه ، آقايان « بغدادى » رفتند . « حاجى خان » هم رفت به خانهء « حاجى على محمد » .