روز چهارشنبه ، شانزدهم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت 11 برخاسته « 1 » ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، شكر نعمت حق سبحانه و تعالى را به جاى آوردم ، كه در غربت زياد بر 2 روز ناخوش سخت نشدم . اگرچه لا ينقطع مريضم ، فى الواقع از شمايل خودم كه در آئينه نگاه مىكنم ، منزجر و گريزانم .
جايى كه خودم اينطور از شمايل خودم متنفر باشم ، ديگران به طريق اولى منزجر « 2 » هستند . الحمد لله رب العالمين .
اول آفتاب به خانه آمده ، چاى خورده ، قدرى به كارها پرداخته ، « عبد الكريم » و « رضا » رفتند « بغداد » ، بلكه پاره [ اى ] بساطها « 3 » و اسبابها را بفروشند . من تنها مانده ، قدرى چيز نوشتم .
بعد رفتم منزل جناب « آقا سيد مصطفى مجتهد كاشانى » . مدتى خدمت ايشان بوده ، مراجعت كردم . ناهار سرشير و خرما براى من گذاشته و رفته بودند . عصر هم « آقا سيد مصطفى » [ به ] بازديد تشريف مىآورند .
خلاصه ، با « آقا سيد حسين » كه رفته بودند از بيرون قدرى كره براى من تحصيل كرده ، آمد . غذائى [ خورده ] ، بعد از غذا ، ايشان رفتند و من مشغول شدم به تهيه اسباب سماور .
خلاصه ، خدمت خانه بافضه بود . اوقاتى صرف ، اتاقها را جارو نموده ، سماور و اسباب سماور را شستشو كرده ، آتش كردم . حياط را هم جارو كرده ، « عبد الكريم » و « رضا » ساعت 3 آمدند . هيچكار هم صورت نداده بودند ، به اين معنى كه « پالتو » و ردانگت « 4 » برگ و 3 پارچهء ديگر لباس را مىخواستهاند 3 تومان بخرند ، آنها نفروخته [ و ] مراجعت كرده بودند .
منتها كارى كه كردهاند ، مبلغى خرج كرده ، مرا بهزحمت انداخته ، آمدند . ساعت « آقا سيد مصطفى » آمدند . ساعت 12 ايشان رفته ، من [ هم ] رفتم به « حرم » . ساعت 2 آمدم . « حاجى اسكندر خان » و ساير آقايان هم آمده بودند . چند نفر از خدام هم جمع ، جمعيتى فراهم بود .
خلاصه ، ساعت 4 غذا خورده ، ساعت 5 / 5 خوابيديم .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته
( 2 ) . در اصل : منضجر
( 3 ) . در اصل : بساتها
( 4 ) . ردانگت( redangot )، نوعى جامه مردانه مانند پالتو ، طويلتر و عريضتر از بالاپوش معمولى .