كه مرا از ابتلاى به اينگونه دواها حفظ فرمايند ؛ چه اينكه اگر سخت بشود ، آقايان به هرحيله بتوانند با « عبد الكريم » همدست خواهند شد و علاج را هم منحصر مىدانند ؛ ليكن من از ترس درد كشيده ، نفس نمىكشم . خوب چيزى است ترس .
فى الحقيقه ، اگر [ در ] بهشت هم آدم غريب باشد ، نمىتوان تحمل نمود .
خلاصه ، ساعت 10 برخاستم « 1 » .
روز دوشنبه ، چهاردهم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
ساعت بيدار شدم . عرقى كرده بودم و حالتم بالنسبه بهتر بود ؛ ليكن تب باقى و حال دوران سرسختتر موجود است . به زحمت فقط « نماز صبح » را خواندم .
يكه ، تنها ، مريض .
متوسل به ائمه - عليهم السلام - هستم .
نزديك آفتاب ، « رضا » برخاسته « 2 » ، سماور را آتش كرده ، قدرى آب گرم آورده ، 6 مثقال ديگر « ملح الاثمار » خورده ، ملين خوبى نموده ، نزديك ظهر حالتم بهتر شد ، ميل به غذا كردم .
احمق « رضا » يك آبگردان آب در آش ديشب ريخته آورد . ديدم ابدا خوردنى نيست .
بارى ، چند قاشق از آب آش خورده ، براى 3 به غروب [ مانده ] عازم « حرم » بودم [ كه ] « عبد الكريم » از « بغداد » آمد .
به حرم مشرف شده ، مراجعت كردم . سفارش دادم ترپلوى برايم بسازد .
همچنان در « حرم مطهر » بودم . ساعت 2 به منزل آمده ، غذا خورده ، خوابيدم . 2 نخود « گنهگنه » خوردم .
روز سهشنبه ، پانزدهم [ ربيع الاول 1330 ه . ق . ]
به حمد اللّه ، تب قطع [ شده ] و حالتم بهتر است .
ساعت 12 برخاسته « 3 » ، به « حرم مطهر » مشرف شده ؛ اول آفتاب به منزل مراجعت كرده ، چاى صرف نموده ، رفتم [ به ] منزل « آقا ميرزا مهدى » .
مدتى خدمت ايشان [ بوده ] ، از آنجا به خانهء « حاجى شيخ حسين » رفته ، مدتى هم خدمت ايشان بوده ، غذا را با ايشان خورده ، ظهر به « حرم » مشرف شده ، ساعت 4 به منزل آمده ، قدرى خوابيده ، عصر حركت كرده ، قدرى راه رفته ، اول غروب به « حرم » [ رفته ] و ساعت 2 به منزل آمدم . غذا خورده ، خوابيدم .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم
( 2 ) . در اصل : برخواسته
( 3 ) . در اصل : برخواسته