مىتوان رفت .
ساعت 10 عربانه بسته ، سوار شديم .
روز جمعه ، بيست و پنجم [ ذى قعده 1329 ه . ق . ]
هنگام سوارى « عربانه » ، هوا تاريك بود . ما 6 نفر بوديم . بايد 4 نفر ديگر [ هم ] سوار شوند . 5 زن و يك مرد [ را ] سوار كردند ، به علاوهء 6 بچه ؛ ليكن طورى به استادى و بىصدا ، كه ماها ملتفت نشديم .
اين بچ [ ه ] ها 2 « شيرخواره » و 4 [ تا ] 3 ساله و 5 ساله و 6 ساله ، توى هم اينها را جا داده بودند . هوا هم بهطورى سرد بود ، كه من ناچار 2 پتو به سر و دوش خود انداخته بودم .
به راه افتاديم .
ساعت 12 ، هوا روشن شد . براى نماز خواستيم پياده شويم . طورى اين بچهها در روى پاهاى ماها به خواب رفته بودند ، كه قوّهء حركت نداشتيم . به هرصورت ، براى نماز پياده شده ، ليكن آن پدرسوخت [ ه ] ها پياده نشدند .
بوى گند « پهن » و « تپاله » اين زنها طورى مهوع بود ، نعوذ بالله ؛ وقتى خواستيم سوار شويم ، ديديم بچ [ ه ] ها را بيدار كرده و جاى ماها را گرفتهاند . جاى كسى كه سلامت مانده بود ، جاى من و آقازاده « مصطفى خان » بود .
خلاصه ، « آقا سيد حسين آقا » هم بيرون ، پيش « آقا سيد احمد » و « عبد الكريم خان » نشست .
رفتيم . نزديك « محموديه » يكى از اين دخترها ، كه شش هفت سال داشت ، و پهلوى من واقع بود ، بناى گريه را گذاشت ؛ و [ به ] آن « مردكه » كه پهلويش » بود ، گفتم : اين بچه را آنطرف بنشان .
زنكه هم مثل مار ، گاهى دراز مىشد ، به عربى حرف مىزد . بالاخره من ديدم دختره ساكت شد . چيزى نگذشت كه « پا » و « جوراب » من گرم شد . يقين كردم دختره شاشيد .
بالجمله ، به « محموديه » رسيده ، پياده شديم . معلوم شد بلى ، خانم كار خودش را كرده [ است ] . طورى اوقات بر من تلخ شد ، كه حد نداشت . پياده شدم .
در آن هواى سرد ، پايم را شسته ، جوراب عاريه كردم . اين پدرسوخت [ ه ] ها هيچ اعتنا به اين عوالم نداشتند .
بارى ، در « محموديه » قدرى لرزيده ، « سرشير » با « نان » خورده ، اسب عوض كردند .