نشد چيزى بخريم . فقط 3 جفت جوراب خريده ، ساعت 4 آمديم در نزديك دروازه ، منظم در روى نيمكتها نشسته ، نان و ماست و خرما و انگور غذا خورده ، كالسكه حاضر كردند . سوار شده ، رانديم براى « كراّده » ، كه تمام اهالى آنجا شيخى « 1 » هستند .
كالسكه ، همهجا از كنار جسر عبور مىنمايد . بعضى نقاط سهول « 2 » دارد . يك جائى كالسكه را نگاه داشت و گفت : انزلوا ، انزلوا » .
به هرصورت ، ما را پياده كرده و يك « مجيدى » گرفته و رفت ؛ در صورتى كه ما براى ذهاب و اياب ، يك « مجيدى » قرار داده بوديم .
بارى ، ديگر شرحى سر بر سلوك اين عربانهچى نوشتنى نيست .
الخير فى ما وقع ؛ كه راه هم لايق عبور كالسكه نبود .
به قدر نيم فرسخ ، پياده رفتيم ، تا رسيديم . آقايان را ملاقات كرديم . رئيس اين جماعت و اين آبادى « شيخ محمد حسين » ، شيخ گروه است . پيرمردى به سن شصت [ و ] چهار [ را ] ملاقات [ كرديم ] . خيلى مخلص و خيلى نازنين [ بود . ] بسيار مشعوف از ملاقات ايشان شده ، ساعت يك به غروب ، 4 الاغ بىدهنه و افسار آوردند . بعد از تعارفات ، كه براى شب بمانيم ، نمانده ، سوار شده ، در سر جسر كاظمين پياده شده ، آمديم به منزل .
از خستگى ، ديگر امشب [ به ] « حرم » مشرف نشديم .
ليره خورد كردم . . .
به « عبد الكريم خان » داده شد . . . مجيدى .
چهارشنبه ، شانزدهم [ ذى قعده 1329 ه . ق . ]
سحر برخاسته « 3 » ، به اتفاق جناب « آقا سيد حسين آقا » به « حرم » مشرف شده ، 2 ساعت از دسته گذشته ، بيرون آمده ، « اهرابىزاده » منزل بودند . قدرى با او صحبت كرده ، « عبد الكريم خان » را با « نصر الله خان » همراه « اهرابىزاده » به « بغداد » فرستادم ، كه پاره [ اى ] اسبابها خريده ، بياورند .
آنها رفتند . بنده و « آقا سيد حسين » و « آقازاده » مشغول طباخى شديم . دو مرغ پختيم و غذا خورديم . يك مرغ را براى بچ [ ه ] ها ، بالاى رف گذاشتيم . چيزى نگذشت كه
هامش
( 1 ) . هواداران مذهب و مسلك شيخيه كه با تبيان الملك تبريزى همدين بودهاند .
( 2 ) . زمين صاف و هموار ، جلگه ، دشت .
( 3 ) . در اصل : برخواسته