يك ساعت از دسته ، برادر « آقا سيد احمد » مدتى حرف زد [ و ] قرار داديم آب حوض را عوض كنند به 2 ريال . عمله مشغول آبكشيدن شد .
« حاجى عبد الغفار مر صبح المسلمين » ، كه با « حاجى محمد جعفر سقطفروش » به « كربلا » آمده بودند ، ديدن كردند . مدتى نشسته بودند . بعد ، « آقا سيد حسين » آمدند [ و ] آنها رفتند .
با « آقا سيد حسين » رفتيم [ به ] حجرهء « حاجى محمد جعفر » ، 5 ليره از او قرض كرده ، نزديك ظهر به منزل آمديم [ و ] غذا را ساعت 6 صرف كرده ؛ بعد از غذا ، نماز خوانده ، 2 ساعت به غروب ، رفتم به خانهء « حاجى اسكندر خان » .
نزديك غروب ، رفتيم سر « مقبره شيخ ابو فحد » ، كه مىگويند صاحب كشف و كرامت بوده است .
ربع [ ساعت ] به غروب ، به « حرم » مشرف [ شده ] ، امشب در « حرم » ، در پشت سر نماز خوانده ؛ چون كاغذ « مفرح السلطنه » ديروز رسيده ، و خيلى حال مرا تغيير داده بود .
امشب ، دعاى كميل را به وكالت او خوانده ، و بعد « زيارت ناحيه » را با نماز و قنوت مفصل آن موفق شده ؛ ساعت دو [ و ] نيم از « حرم » بيرون آمده ، به « حرم حضرت ابا الفضل » مشرف شده ، ساعت 3 از شب [ گذشته ] ، مراجعت كردم . و در « حرم حضرت سيد الشهداء » - ارواحنا فداه - و « حضرت ابا الفضل » استدعا كردم مرا از خجالت بيرون آورده ، نگذارند زيادتر از اين پيش « مفرح السلطنه » خجالت بكشم .
منزل كه آمدم ، ديدم « حاجى معتمد » نالان است ، از « دلدرد » ، كه پنج شش مرتبه تردد دست داده و خيلى مضطرب است . در اين اثنا ، « قى » هم عارض شد . يقين كرد « و با » است . قدرى او « دلدارى » داده ، روى شكمش را با « روغن كرچك » چرب كرده ، حوله گرم كرده ، گذاشتم و او را خواباندم ؛ ليكن خودم حالم منقلب شد .
براى خاطر « عبد الكريم » خوددارى كرده ، « نصر الله خان » هم ساعت 4 رفت . من هم هيچ غذا نخوردم [ و ] رفتم روى بام خوابيدم .
هوا ، امشب خيلى سرد است ، ليكن تن من خيلى عرقجوش شده و اذيتم مىكند . به هرصورت ، ساعت 10 برخاسته « 1 » ، به « حرم » رفتم [ و ] نزديك آفتاب از « حرم مطهر » مراجعت كردم .
به « عبد الكريم خان » داده شد : ليره . . . مجيدى . . .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته